تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 748

مساهمون:

ص٧٤٨

جواب گفتن خر روباه را

گفت رو رو هين ز پيشم اى عدو * تا نبينم روى تو اى زشت رو
آن خدايى كه ترا بد بخت كرد * روى زشتت را كريه و سخت كرد
با كدامين روى مىآيى به من * اين چنين سغرى ندارد كرگدن
رفته‌اى در خون جانم آشكار * كه ترا من ره برم تا مرغزار
تا بديدم روى عزراييل را * باز آوردى فن و تسويل را
گر چه من ننگ خرانم يا خرم * جانورم جان دارم اين را كى خرم
آن چه من ديدم ز هول بىامان * طفل ديدى پير گشتى در زمان
بىدل و جان از نهيب آن شكوه * سر نگون خود را در افگندم ز كوه
بسته شد پايم در آن دم از نهيب * چون بديدم آن عذاب بىحجاب
عهد كردم با خدا كاى ذو المنن * بر گشا زين بستگى تو پاى من
تا ننوشم وسوسه‌ى كس بعد از اين * عهد كردم نذر كردم اى معين
حق گشاده كرد آن دم پاى من * ز آن دعا و زارى و ايماى من
ور نه اندر من رسيدى شير نر * چون بدى در زير پنجه‌ى شير خر
باز بفرستادت آن شير عرين * سوى من از مكر اى بئس القرين

[ يار بد ، بدتر بود از مار بد ]

حق ذات پاك اللَّهُ الصَّمَدُ * كه بود به مار بد از يار بد
مار بد جانى ستاند از سليم * يار بد آرد سوى نار مقيم

[ همنشين بد ، عقل و صفاى باطن را از بين مىبرد ]

از قرين بىقول و گفت و گوى او * خو بدزدد دل نهان از خوى او
چون كه او افكند بر تو سايه را * دزدد آن بىمايه از تو مايه را
عقل تو گر اژدهايى گشت مست * يار بد او را زمرد دان كه هست
ديده‌ى عقلت به دو بيرون جهد * طعن اوت اندر كف طاعون نهد

جواب گفتن روباه خر را

گفت روبه صاف ما را درد نيست * ليك تخييلات وهمى خرد نيست

[ پرهيز از بدگمانى و اوهام بىاساس ]

اين همه وهم تو است اى ساده دل * ور نه بر تو نه غشى دارم نه غل
از خيال زشت خود منگر به من * بر محبان از چه دارى سوء ظن
ظن نيكو بر بر اخوان صفا * گر چه آيد ظاهر از ايشان جفا
اين خيال و وهم بد چون شد پديد * صد هزاران يار را از هم بريد

[ تمثيل براى ابيات پيشين ]