چون دل بوزينه گردد آن دلش * از دل بوزينه شد خوار آن گلش
گر هنر بودى دلش را ز اختبار * خوار كى بودى ز صورت آن حمار
آن سگ اصحاب خوش بد سيرتش * هيچ بودش منقصت ز آن صورتش
مسخ ظاهر بود اهل سبت را * تا ببيند خلق ظاهر كبت را
از ره سر صد هزاران دگر * گشته از توبه شكستن خوك و خر
دوم بار آمدن روبه بر آن خر گريخته تا باز بفريبدش
پس بيامد زود روبه سوى خر * گفت خر از چون تو يارى الحذر
ناجوانمردا چه كردم من ترا * كه به پيش اژدها بردى مرا
موجب كين تو با جانم چه بود * غير خبث جوهر تو اى عنود
همچو كژدم كاو گزد پاى فتى * نارسيده از وى او را زحمتى
[ شيطان ، دشمن انسان است ]
يا چو ديوى كاو عدوى جان ماست * نارسيده زحمتش از ما و كاست
بلكه طبعا خصم جان آدمى است * از هلاك آدمى در خرمى است
از پى هر آدمى او نسكلد * خو و طبع زشت خود او كى هلد
ز انكه خبث ذات او بىموجبى * هست سوى ظلم و عدوان جاذبى
هر زمان خواند ترا تا خرگهى * كه در اندازد ترا اندر چهى
كه فلان جا حوض آب است و عيون * تا در اندازد به حوضت سر نگون
آدمى را با همه وحى و نظر * اندر افكند آن لعين در شور و شر
بىگناهى بىگزند سابقى * كه رسد او را ز آدم ناحقى
[ ادامهء حكايت در اينكه كسى توبه كند و . . . ]
گفت روبه آن طلسم سحر بود * كه ترا در چشم آن شيرى نمود
ور نه من از تو به تن مسكينترم * كه شب و روز اندر آن جا مىچرم
گر نه ز آن گونه طلسمى ساختى * هر شكم خوارى بدان جا تاختى
يك جهان بىنوا پر پيل و ارج * بىطلسمى كى بماندى سبز مرج
من ترا خود خواستم گفتن به درس * كه چنان هولى اگر بينى مترس
ليك رفت از ياد علم آموزىات * كه بدم مستغرق دل سوزىات
ديدمت در جوع كلب و بىنوا * مىشتابيدم كه آيى تا دوا
ور نه با تو گفتمى شرح طلسم * كان خيالى مىنمايد نيست جسم