گفت من پنداشتم بر جاست زور * تا بدين حد مىندانستم فتور
نيز جوع و حاجتم از حد گذشت * صبر و عقلم از تجوع ياوه گشت
گر توانى بار ديگر از خرد * باز آوردن مر او را مسترد
منت بسيار دارم از تو من * جهد كن باشد بيارىاش به فن
گفت آرى گر خدا يارى دهد * بر دل او از عمى مهرى نهد
پس فراموشش شود هولى كه ديد * از خرى او نباشد اين بعيد
ليك چون آرم من او را بر متاز * تا به بادش ندهى از تعجيل باز
گفت آرى تجربه كردم كه من * سخت رنجورم مخلخل گشته تن
تا به نزديكم نيايد خر تمام * من نجنبم خفته باشم در قوام
رفت روبه گفت اى شه همتى * تا بپوشد عقل او را غفلتى
توبهها كرده است خر با كردگار * كه نگردد غرهى هر نابكار
توبههايش را به فن بر هم زنيم * ما عدوى عقل و عهد روشنيم
كلهى خر گوى فرزندان ماست * فكرتش بازيچهى دستان ماست
[ تفاوت عقول جزئيه و عقول كلّيه در درك حقايق و اسرار ]
عقل كان باشد ز دوران زحل * پيش عقل كل ندارد آن محل
از عطارد وز زحل دانا شد او * ما ز داد كردگار لطف خو
عَلَّمَ الْإِنْسانَ خم طغراى ماست * علم عند اللَّه مقصدهاى ماست
تربيهء آن آفتاب روشنيم * ربى الاعلى از آن رو مىزنيم
تجربه گر دارد او با اين همه * بشكند صد تجربه زين دمدمه
بو كه توبه بشكند آن سست خو * در رسد شومى اشكستش در او
در بيان آن كه نقض عهد و توبه موجب بلا بود بلكه موجب مسخ است چنان كه در حق اصحاب سبت و در حق اصحاب مايدهى عيسى كه وَ جَعَلَ مِنْهُمُ الْقِرَدَةَ وَ الْخَنازِيرَ
، و اندر اين امت مسخ دل باشد و به قيامت تن را صورت دل دهند
[ در نكوهش توبه شكستن ]
نقض ميثاق و شكست توبهها * موجب لعنت شود در انتها
[ مسخ ظاهرى و باطنى بر اثر نقض پيمان الهى ]
نقض توبه و عهد آن اصحاب سبت * موجب مسخ آمد و اهلاك و مقت
پس خدا آن قوم را بوزينه كرد * چون كه عهد حق شكستند از نبرد
اندر اين امت نبد مسخ بدن * ليك مسخ دل بود اى ذو الفطن