گر فسونى ياد دارى از مسيح * كو لب و دندان عيسى اى وقيح
كشتيى سازى ز توزيع و فتوح * كو يكى ملاح كشتى همچو نوح
بت شكستى گيرم ابراهيموار * كو بت تن را فدى كردن به نار
[ به آنچه مىگويى عمل كن ]
گر دليلت هست اندر فعل آر * تيغ چوبين را بدان كن ذو الفقار
آن دليلى كه ترا مانع شود * از عمل آن نقمت صانع بود
[ در نقد كسانى كه همگان را به تسليم و توكل دعوت مىكنند و خود بدان عمل نمىكنند ]
خايفان راه را كردى دلير * از همه لرزانترى تو زير زير
بر همه درس توكل مىكنى * در هوا تو پشه را رگ مىزنى
اى مخنث پيش رفته از سپاه * بر دروغ ريش تو كيرت گواه
چون ز نامردى دل آگنده بود * ريش و سبلت موجب خنده بود
توبهاى كن اشك باران چون مطر * ريش و سبلت را ز خنده باز خر
داروى مردى بخور اندر عمل * تا شوى خورشيد گرم اندر حمل
[ شهوات حيوانى را ترك كن تا نور حقيقت بر تو بتابد ]
معده را بگذار و سوى دل خرام * تا كه بىپرده ز حق آيد سلام
[ گذر از مرحلهء تكلّف به تعشّق ]
يك دو گامى رو تكلف ساز خوش * عشق گيرد گوش تو آن گاه كش
غالب شدن حيلهى روباه بر استعصام و تعفف خر و كشيدن روبه خر را سوى شير به بيشه
روبه اندر حيله پاى خود فشرد * ريش خر بگرفت و آن خر را ببرد
مطرب آن خانقه كو تا كه تفت * دف زند كه خر برفت و خر برفت
چون كه خرگوشى برد شيرى به چاه * چون نيارد روبهى خر تا گياه
گوش را بر بند و افسونها مخور * جز فسون آن ولى دادگر
آن فسون خوشتر از حلواى او * آن كه صد حلواست خاك پاى او
خنبهاى خسروانى پر ز مى * مايه برده از مى لبهاى وى
[ دور افتادگان وادى حقيقت ، مجاز را به جاى حقيقت گرفتهاند ]
عاشق مى باشد آن جان بعيد * كاو مى لبهاى لعلش را نديد
[ تمثيل براى بيت پيشين ]
آب شيرين چون نبيند مرغ كور * چون نگردد گرد چشمهى آب شور
[ هدايت حقيقى از كاملان بر آيد ]
موسى جان سينه را سينا كند * طوطيان كور را بينا كند
خسرو شيرين جان نوبت زدهست * لاجرم در شهر قند ارزان شدهست
يوسفان غيب لشكر مىكشند * تنگهاى قند و شكر مىكشند