تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 740

مساهمون:

ص٧٤٠
كو نشاط و فربهى و فر تو * چيست اين لاغر تن مضطر تو
شرح روضه گر دروغ و زور نيست * پس چرا چشمت از او مخمور نيست
اين گدا چشمى و اين ناديدگى * از گدايى تست نز بگلربگى
چون ز چشمه آمدى چو نى تو خشك * ور تو ناف آهويى كو بوى مشك
ز ان كه مىگويى و شرحش مىكنى * چون نشانى در تو نامد اى سنى

مثل آوردن اشتر در بيان آن كه در مخبر دولتى فر و اثر آن چون نبينى جاى متهم داشتن باشد كه او مقلد است در آن

[ تمثيل در نقد رياكاران مدّعى ]

آن يكى پرسيد اشتر را كه هى * از كجا مىآيى اى اقبال پى
گفت از حمام گرم كوى تو * گفت خود پيداست از زانوى تو

[ تمثيلى ديگر ]

مار موسى ديد فرعون عنود * مهلتى مىخواست نرمى مىنمود
زيركان گفتند بايستى كه اين * تندتر گشتى چو هست او رب دين
معجزه گر اژدها گر مار بد * نخوت و خشم خدايىاش چه شد
رب اعلى گر وى است اندر جلوس * بهر يك كرمى چى است اين چاپلوس

[ با تسليم شدن به هوس‌ها نمىتوان به حريم حقيقت در آمد ]

نفس تو تا مست نقل است و نبيد * دان كه روحت خوشه‌ى غيبى نديد
كه علامات است ز آن ديدار نور * التجافى منك عن دار الغرور

[ تمثيل براى ابيات پيشين ]

مرغ چون بر آب شورى مىتند * آب شيرين را نديده ست او مدد
بلكه تقليد است آن ايمان او * روى ايمان را نديده جان او
پس خطر باشد مقلد را عظيم * از ره و ره زن ز شيطان رجيم

[ انسان با پيوستن به اصل برين خود آرام مىگيرد ]

چون ببيند نور حق ايمن شود * ز اضطرابات شك او ساكن شود

[ تمثيل براى بيت پيشين ]

تا كف دريا نيايد سوى خاك * كاصل او آمد بود در اصطكاك
خاكى است آن كف غريب است اندر آب * در غريبى چاره نبود ز اضطراب

[ هرگاه بصيرت حاصل آيد ، سلطهء اهريمن رفع شود ]

چون كه چشمش باز شد و آن نقش خواند * ديو را بر وى دگر دستى نماند

[ نقد رياكاران مقلّد ]

گر چه با روباه خر اسرار گفت * سرسرى گفت و مقلدوار گفت
آب را بستود و او تايق نبود * رخ دريد و جامه او عاشق نبود
از منافق عذر رد آمد نه خوب * ز انكه در لب بود آن نه در قلوب
بوى سيبش هست جزو سيب نيست * بو در او جز از پى آسيب نيست

[ تمثيل براى ابيات پيشين ]

حمله‌ى زن در ميان كارزار * نشكند صف بلكه گردد كار زار