گر چه مىبينى چو شير اندر صفش * تيغ بگرفته همىلرزد كفش
[ وخامت حال كسانى كه عقلشان مغلوب هواهاى نفسانى شده است ]
واى آن كه عقل او ماده بود * نفس زشتش نر و آماده بود
لاجرم مغلوب باشد عقل او * جز سوى خسران نباشد نقل او
اى خنك آن كس كه عقلش نر بود * نفس زشتش ماده و مضطر بود
عقل جزوىاش نر و غالب بود * نفس انثى را خرد سالب بود
حملهى ماده به صورت هم جرى است * آفت او همچو آن خر از خرى است
وصف حيوانى بود بر زن فزون * ز انكه سوى رنگ و بو دارد ركون
[ ادامهء حكايت در بيان آنكه كسى توبه كند و . . . ]
رنگ و بوى سبزهزار آن خر شنيد * جمله حجتها ز طبع او رميد
تشنه محتاج مطر شد و ابر نه * نفس را جوع البقر بد صبر نه
[ صبر ، پيروزى آورد ]
اسپر آهن بود صبر اى پدر * حق نبشته بر سپر جاء الظفر
[ در نقد مدّعيان مقلّد ]
صد دليل آرد مقلد در بيان * از قياسى گويد آن را نه از عيان
مشك آلود است الا مشك نيست * بوى مشك استش ولى جز پشك نيست
[ كمال روحانى ، تدريجا حاصل آيد ]
تا كه پشكى مشك گردد اى مريد * سالها بايد در آن روضه چريد
[ پرهيز از نفسانيات و روى آوردن به كمالات اخلاقى ]
كه نبايد خورد و جو همچون خران * آهوانه در ختن چر ارغوان
جز قرنفل ياسمن يا گل مچر * رو به صحراى ختن با آن نفر
معده را خو كن بدان ريحان و گل * تا بيابى حكمت و قوت رسل
خوى معده زين كه و جو باز كن * خوردن ريحان و گل آغاز كن
معدهى تن سوى كهدان مىكشد * معدهى دل سوى ريحان مىكشد
[ نفسانيات ، جسم را پروار كند و معنويات ، روح را سفينهء اسرار سازد ]
هر كه كاه و جو خورد قربان شود * هر كه نور حق خورد قرآن شود
[ جنبهء روحانى خود را تقويت كن نه جنبهء حيوانى خود را ]
نيم تو مشك است و نيمى پشك هين * هين ميفزا پشك افزا مشك چين
[ باز در نقد مدّعيان مقلّد ]
آن مقلد صد دليل و صد بيان * در زبان آرد ندارد هيچ جان
چون كه گوينده ندارد جان و فر * گفت او را كى بود برگ و ثمر
مىكند گستاخ مردم را به راه * او به جان لرزانتر است از برگ كاه
پس حديثش گر چه بس با فر بود * در حديثش لرزه هم مضمر بود
فرق ميان دعوت شيخ كامل و اصل و ميان سخن ناقصان فاضل فضل تحصيلى بر بسته
[ در بيان اهل حقيقت و اهل مجاز ]
شيخ نورانى ز ره آگه كند * با سخن هم نور را همره كند
جهد كن تا مست و نورانى شوى * تا حديثت را شود نورش روى
[ تمثيل براى ابيات پيشين ]
هر چه در دوشاب جوشيده شود * در عقيده طعم دوشابش بود