از جزر و ز سيب و به و ز گردكان * لذت دوشاب يا بى تو از آن
علم اندر نور چون فر غرده شده * پس ز علمت نور يابد قوم لد
هر چه گويى باشد آن هم نورناك * كاسمان هرگز نبارد غير پاك
[ تفاوت علوم باطنى و علوم ظاهرى ]
آسمان شو ابر شو باران ببار * ناودان بارش كند نبود به كار
آب اندر ناودان عاريتى است * آب اندر ابر و دريا فطرتى است
فكر و انديشهست مثل ناودان * وحى و مكشوف است ابر و آسمان
آب باران باغ صد رنگ آورد * ناودان همسايه در جنگ آورد
[ ادامهء حكايت در بيان آنكه كسى توبه كند و . . . ]
خر دو سه حمله به روبه بحث كرد * چون مقلد بد فريب او بخورد
طنطنهى ادراك بينايى نداشت * دمدمهى روبه بر او سكته گماشت
حرص خوردن آن چنان كردش ذليل * كه زبونش گشت با پانصد دليل
حكايت آن مخنث و پرسيدن لوطى از او در حالت لواطه كه اين خنجر از بهر چيست گفت از براى آن كه هر كه با من بد انديشد اشكمش بشكافم ،
لوطى بر سر او آمد و شد مىكرد و مىگفت الحمد لله كه من بد نمىانديشم با تو
بيت من بيت نيست اقليم است * هزل من هزل نيست تعليم است
إِنَّ اللَّهَ لا يَسْتَحْيِي أَنْ يَضْرِبَ مَثَلًا ما بَعُوضَةً فَما فَوْقَها
، اى فما فوقها فى تغيير النفوس بالانكار ،
ما ذا أَرادَ اللَّهُ بِهذا مَثَلًا
، و آن گه جواب مىفرمايد كه اين خواستم
يُضِلُّ بِهِ كَثِيراً وَ يَهْدِي بِهِ كَثِيراً
، كه هر فتنه اى همچون ميزان است بسياران از او سرخ رو شوند و بسياران بىمراد شوند ، و لو تاملت فيه قليلا وجدت من نتايجه الشريفة كثيرا
[ حكايت در نقد اهل ظاهر و اصحاب تقليد ]
كندهاى را لوطيى در خانه برد * سر نگون افكندش و در وى فشرد
بر ميانش خنجرى ديد آن لعين * پس بگفتش بر ميانت چيست اين
گفت آن كه با من ار يك بدمنش * بد بينديشد بدرم اشكمش
گفت لوطى حمد لله را كه من * بد نينديشيدهام با تو به فن
[ نقد ظاهر بينان و مقلّدان به زبان تمثيل ]
چون كه مردى نيست خنجرها چه سود * چون نباشد دل ندارد سود خود
از على ميراث دارى ذو الفقار * بازوى شير خدا هستت بيار