تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 736

مساهمون:

ص٧٣٦
گفت خر گر در غمم گر در ارم * قسمتم حق كرد من ز آن شاكرم

[ لزوم شكر بر ناگوارى ]

شكر گويم دوست را در خير و شر * ز انكه هست اندر قضا از بد بتر

[ در طريقت ، صبر نياوردن بر سختىها كفر است ]

چون كه قسام اوست كفر آمد گله * صبر بايد صبر مفتاح الصله

[ از خدا در نزد بندگانش گله مكن ]

غير حق جمله عدويند اوست دوست * با عدو از دوست شكوت كى نكوست
تا دهد دوغم نخواهم انگبين * ز انكه هر نعمت غمى دارد قرين

حكايت ديدن خر سقايى با نوايى اسبان تازى بر آخور خاص و تمنا بردن آن دولت را ،

در موعظه‌ى آن كه تمنا نبايد بردن الا مغفرت و عنايت كه اگر در صد لون رنجى چون لذت مغفرت بود همه شيرين شود ، باقى هر دولتى كه آن را ناآزموده تمنى مىبرى با آن رنجى قرين است كه آن را نمىبينى ، چنان كه از هر دامى دانه پيدا بود و فخ پنهان ، تو در اين يك دام مانده اى تمنى مىبرى كه كاشكى با آن دانه‌ها رفتمى ، پندارى كه آن دانه‌ها بىدام است

[ حكايت در اينكه نبايد شيفتهء حشمت و كبكبهء محتشمان شد ، زيرا هيچ كس در اين جهان در حاشيهء امن قرار ندارد ]

بود سقايى مر او را يك خرى * گشته از محنت دو تا چون چنبرى
پشتش از بار گران صد جاى ريش * عاشق و جويان روز مرگ خويش
جو كجا از كاه خشك او سير نى * در عقب زخمى و سيخى آهنى
مير آخور ديد او را رحم كرد * كاشناى صاحب خر بود مرد
پس سلامش كرد و پرسيدش ز حال * كز چه اين خر گشت دو تا همچو دال
گفت از درويشى و تقصير من * كه نمىيابد خود اين بسته دهن
گفت بسپارش به من تو روز چند * تا شود در آخور شه زورمند
خر به دو بسپرد و آن رحمت پرست * در ميان آخور سلطانش بست
خر ز هر سو مركب تازى بديد * با نوا و فربه و خوب و جديد
زير پاشان روفته آبى زده * كه به وقت و جو به هنگام آمده
خارش و مالش مر اسبان را بديد * پوز بالا كرد كاى رب مجيد
نه كه مخلوق توام گيرم خرم * از چه زار و پشت ريش و لاغرم
شب ز درد پشت و از جوع شكم * آرزومندم به مردن دم‌به‌دم
حال اين اسبان چنين خوش با نوا * من چه مخصوصم به تعذيب و بلا
ناگهان آوازه‌ى پيكار شد * تازيان را وقت زين و كار شد
زخمهاى تير خوردند از عدو * رفت پيكانها در ايشان سو به سو