تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 734

مساهمون:

ص٧٣٤
در بن چاهى همىبودم زبون * در همه عالم نمىگنجم كنون
آفرينها بر تو بادا اى خدا * ناگهان كردى مرا از غم جدا

[ زبان از سپاس نعمت‌هاى خداوند ، قاصر است ]

گر سر هر موى من يابد زبان * شكرهاى تو نيايد در بيان
مىزنم نعره در اين روضه و عيون * خلق را يا لَيْتَ قَوْمِي يَعْلَمُونَ

باز خواندن شه زاده نصوح را از بهر دلاكى بعد از استحكام توبه و قبول توبه و بهانه كردن او و دفع گفتن

بعد از آن آمد كسى كز مرحمت * دختر سلطان ما مىخواندت
دختر شاهت همىخواند بيا * تا سرش شويى كنون اى پارسا
جز تو دلاكى نمىخواهد دلش * كه بمالد يا بشويد با گلش
گفت رو رو دست من بىكار شد * وين نصوح تو كنون بيمار شد
رو كسى ديگر بجو اشتاب و تفت * كه مرا و الله دست از كار رفت
با دل خود گفت كز حد رفت جرم * از دل من كى رود آن ترس و گرم
من بمردم يك ره و باز آمدم * من چشيدم تلخى مرگ و عدم

[ توبهء خالصانه ]

توبه‌اى كردم حقيقت با خدا * نشكنم تا جان شدن از تن جدا

[ حماقت ، موجب شكستن توبه مىشود ]

بعد آن محنت كه را بار دگر * پا رود سوى خطر الا كه خر

حكايت در بيان آن كه كسى توبه كند و پشيمان شود و باز آن پشيمانيها را فراموش كند و آزموده را باز آزمايد در خسارت ابد افتد ، چون توبه‌ى او را ثباتى و قوتى و حلاوتى و قبولى مدد نرسد چون درخت بىبيخ هر روز زردتر و خشك‌تر بود ، نعوذ بالله

[ حكايت در بيان اينكه سبب شكستن توبه ، حماقت و نادانى است ]

گازرى بود و مر او را يك خرى * پشت ريش اشكم تهى و لاغرى
در ميان سنگ‌لاخ بىگياه * روز تا شب بىنوا و بىپناه
بهر خوردن جز كه آب آن جا نبود * روز و شب بد خر در آن كور و كبود
آن حوالى نيستان و بيشه بود * شير بود آن جا كه صيدش پيشه بود
شير را با پيل نر جنگ اوفتاد * خسته شد آن شير و ماند از اصطياد
مدتى واماند ز آن ضعف از شكار * بىنوا ماندند دد از چاشت خوار