ز انكه باقى خوار شير ايشان بدند * شير چون رنجور شد تنگ آمدند
شير يك روباه را فرمود رو * مر خرى را بهر من صياد شو
گر خرى يا بى به گرد مرغزار * رو فسونش خوان فريبانش بيار
چون بيابم قوتى از گوشت خر * پس بگيرم بعد از آن صيدى دگر
اندكى من مى خورم باقى شما * من سبب باشم شما را در نوا
يا خرى يا گاو بهر من بجوى * ز آن فسونهايى كه مىدانى بگوى
از فسون و از سخنهاى خوشش * از رهش بيرون كن و اينجا كشش
تشبيه كردن قطب كه عارف و اصل است در اجرى دادن خلق از قوت مغفرت و رحمت بر مراتبى كه حقش الهام دهد و تمثيل به شير كه دد اجرى خوار و باقى خوار ويند بر مراتب قرب ايشان به شير نه قرب مكانى بلكه قرب صفتى ، و تفاصيل اين بسيار است و اللَّه الهادى
[ در بيان بلند مرتبگى قطب و اهميت خدمت به او ]
قطب شير و صيد كردن كار او * باقيان اين خلق باقى خوار او
تا توانى در رضاى قطب كوش * تا قوى گردد كند صيد وحوش
چون برنجد بىنوا مانند خلق * كز كف عقل است جملهى رزق حلق
ز انكه وجد خلق باقى خورد اوست * اين نگه دار ار دل تو صيد جوست
او چو عقل و خلق چون اعضاى تن * بستهى عقل است تدبير بدن
ضعف قطب از تن بود از روح نى * ضعف در كشتى بود در نوح نى
قطب آن باشد كه گرد خود تند * گردش افلاك گرد او بود
ياريى ده در مرمهى كشتىاش * گر غلام خاص و بنده گشتىاش
يارىات در تو فزايد نه در او * گفت حق ان تنصروا اللَّه تنصروا
همچو روبه صيد گير و كن فداش * تا عوض گيرى هزاران صيد بيش
رو بهانه باشد آن صيد مريد * مرده گيرد صيد كفتار مريد
مرده پيش او كشى زنده شود * چرك در پاليز روينده شود
[ ادامهء حكايت در بيان آنكه كسى توبه كند و . . . ]
گفت روبه شير را خدمت كنم * حيلهها سازم ز عقلش بر كنم
حيله و افسونگرى كار من است * كار من دستان و از ره بردن است
از سر كه جانب جو مىشتافت * آن خر مسكين لاغر را بيافت
پس سلام گرم كرد و پيش رفت * پيش آن ساده دل درويش رفت
گفت چونى اندر اين صحراى خشك * در ميان سنگلاخ و جاى خشك