بر لبش قفل است و در دل رازها * لب خموش و دل پر از آوازها
عارفان كه جام حق نوشيدهاند * رازها دانسته و پوشيدهاند
هر كه را اسرار كار آموختند * مهر كردند و دهانش دوختند
[ ادامهء حكايت توبهء نصوح ]
سست خنديد و بگفت اى بد نهاد * ز انكه دانى ايزدت توبه دهاد
در بيان آن كه دعاى عارف و اصل و درخواست او از حق همچو درخواست حق است از خويشتن كه كنت له سمعا و بصرا و لسانا و يدا ، قوله وَ ما رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَ لكِنَّ اللَّهَ رَمى
، و آيات و اخبار و آثار در اين بسيار است ، و شرح سبب سازى حق تا مجرم را گوش گرفته به توبهى نصوح آورد
آن دعا از هفت گردون در گذشت * كار آن مسكين به آخر خوب گشت
[ دعاى عارف ، مستجاب است ]
كان دعاى شيخ نه چون هر دعاست * فانى است و گفت او گفت خداست
چون خدا از خود سؤال و كد كند * پس دعاى خويش را چون رد كند
[ ادامهء حكايت توبهء نصوح ]
يك سبب انگيخت صنع ذو الجلال * كه رهانيدش ز نفرين و و بال
اندر آن حمام پر مىكرد طشت * گوهرى از دختر شه ياوه گشت
گوهرى از حلقههاى گوش او * ياوه گشت و هر زنى در جست و جو
پس در حمام را بستند سخت * تا بجويند اولش در پيچ رخت
رختها جستند و آن پيدا نشد * دزد گوهر نيز هم رسوا نشد
پس به جد جستن گرفتند از گزاف * در دهان و گوش و اندر هر شكاف
در شكاف تحت و فوق و هر طرف * جست و جو كردند در خوش صدف
بانگ آمد كه همه عريان شويد * هر كه هستيد ار عجوز و گر نويد
يك به يك را حاجيه جستن گرفت * تا پديد آيد گهر دانهى شگفت
آن نصوح از ترس شد در خلوتى * روى زرد و لب كبود از خشيتى
پيش چشم خويش او مىديد مرگ * رفت و مىلرزيد او مانند برگ
گفت يا رب بارها بر گشتهام * توبهها و عهدها بشكستهام
كردهام آنها كه از من مىسزيد * تا چنين سيل سياهى در رسيد
نوبت جستن اگر در من رسد * وه كه جان من چه سختيها كشد
در جگر افتاده استم صد شرر * در مناجاتم ببين بوى جگر
اين چنين اندوه كافر را مباد * دامن رحمت گرفتم داد داد