تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 728

مساهمون:

ص٧٢٨

در بيان كسى كه سخنى گويد كه حال او مناسب آن سخن و آن دعوى نباشد چنان كه كفره ، وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ لَيَقُولُنَّ اللَّهُ

، خدمت بت سنگين كردن و جان و زر فداى او كردن چه مناسب باشد با جانى كه داند كه خالق سماوات و ارض و خلايق الهى است سميعى بصيرى حاضرى مراقبى مستوليى غيورى الى آخره

[ حكايت در نقد زهد فروشان و آنان كه گفتارشان با كردارشان مناسب نمىآيد ]

زاهدى را يك زنى بد بس غيور * هم بد او را يك كنيز همچو حور
زن ز غيرت پاس شوهر داشتى * با كنيزك خلوتش نگذاشتى
مدتى زن شد مراقب هر دو را * تا كه شان فرصت نيفتد در خلا
تا در آمد حكم و تقدير إله * عقل حارس خيره سر گشت و تباه
حكم و تقديرش چو آيد بىوقوف * عقل كه بود در قمر افتد خسوف
بود در حمام آن زن ناگهان * يادش آمد طشت و در خانه بدان
با كنيزك گفت رو هين مرغ‌وار * طشت سيمين را ز خانه‌ى ما بيار
آن كنيزك زنده شد چون اين شنيد * كه به خواجه اين زمان خواهد رسيد
خواجه در خانه‌ست و خلوت اين زمان * پس دوان شد سوى خانه شادمان
عشق شش ساله كنيزك را بد اين * كه بيابد خواجه را خلوت چنين
گشت پران جانب خانه شتافت * خواجه را در خانه در خلوت بيافت
هر دو عاشق را چنان شهوت ربود * كه احتياط و ياد در بستن نبود
هر دو با هم در خزيدند از نشاط * جان به جان پيوست آن دم ز اختلاط
ياد آمد در زمان زن را كه من * چون فرستادم و را سوى وطن
پنبه در آتش نهادم من به خويش * اندر افكندم قچ نر را به ميش
گل فرو شست از سر و بىجان دويد * در پى او رفت و چادر مىكشيد

[ سلوك با عشق ، سريعتر و مطمئن‌تر از سلوك با خوف است ]

آن ز عشق جان دويد و اين ز بيم * عشق كو و بيم كو فرقى عظيم
سير عارف هر دمى تا تخت شاه * سير زاهد هر مهى يك روزه راه
گر چه زاهد را بود روزى شگرف * كى بود يك روز او خمسين الف

[ ارزش كيفى عمر نيكان ]

قدر هر روزى ز عمر مرد كار * باشد از سال جهان پنجه هزار
عقلها زين سر بود بيرون ز در * زهره‌ى وهم ار به درد گو بدر

[ رجحان عشق بر خوف ]

ترس مويى نيست اندر پيش عشق * جمله قربانند اندر كيش عشق
عشق وصف ايزد است اما كه خوف * وصف بنده‌ى مبتلاى فرج و جوف