تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 729

مساهمون:

ص٧٢٩
چون يحبون بخواندى در نبى * با يحبهم قرين در مطلبى
پس محبت وصف حق دان عشق نيز * خوف نبود وصف يزدان اى عزيز
وصف حق كو وصف مشتى خاك كو * وصف حادث كو و وصف پاك كو

[ حقيقت عشق ، اندر وصف نايد ]

شرح عشق ار من بگويم بر دوام * صد قيامت بگذرد و آن ناتمام
ز انكه تاريخ قيامت را حد است * حد كجا آن جا كه وصف ايزد است

[ سلوك با عشق ، سريعتر از سلوك با زهد و خوف است ]

عشق را پانصد پر است و هر پرى * از فراز عرش تا تحت الثرى
زاهد با ترس مىتازد به پا * عاشقان پران‌تر از برق و هوا
كى رسند آن خايفان در گرد عشق * كاسمان را فرش سازد درد عشق
جز مگر آيد عنايتهاى ضو * كز جهان و زين روش آزاد شو

[ از قيل و قال دست بدار تا به حقيقت رسى ]

از قش خود و ز دش خود باز ره * كه سوى شه يافت آن شهباز ره
اين قش و دش هست جبر و اختيار * از وراى اين دو آمد جذب يار

[ ادامهء حكايت كسى كه سخنى گويد . . . ]

چون رسيد آن زن به خانه در گشاد * بانگ در در گوش ايشان در فتاد
آن كنيزك جست آشفته ز ساز * مرد بر جست و در آمد در نماز
زن كنيزك را پژوليده بديد * در هم و آشفته و دنگ و مريد
شوى خود را ديد قايم در نماز * در گمان افتاد زن ز آن اهتزاز
شوى را برداشت دامن بىخطر * ديد آلوده‌ى منى خصيه و ذكر
از ذكر باقى نطفه مىچكيد * ران و زانو گشته آلوده و پليد
بر سرش زد سيلى و گفت اى مهين * خصيه‌ى مرد نمازى باشد اين
لايق ذكر و نماز است اين ذكر * وين چنين ران و زهار پر قذر

[ شرط ايمان ، به ظواهر آداب شرعيه نيست ، بل به اخلاق فاضله است ]

نامه‌ى پر ظلم و فسق و كفر و كين * لايق است انصاف ده اندر يمين

[ تمثيل براى بيت پيشين ]

گر بپرسى گبر را كاين آسمان * آفريده‌ى كيست وين خلق و جهان
گويد او كاين آفريده‌ى آن خداست * كافرينش بر خدايىاش گواست
كفر و فسق و استم بسيار او * هست لايق با چنين اقرار او
هست لايق با چنين اقرار راست * آن فضيحت‌ها و آن كردار كاست
فعل او كرده دروغ آن قول را * تا شد او لايق عذاب هول را

[ تجسّم اعمال ]

روز محشر هر نهان پيدا شود * هم ز خود هر مجرمى رسوا شود

[ شهادت اعضاى بدن در قيامت ]

دست و پا بدهد گواهى با بيان * بر فساد او به پيش مستعان
دست گويد من چنين دزديده‌ام * لب بگويد من چنين پرسيده‌ام
پاى گويد من شده‌ستم تا منى * فرج گويد من بكردستم زنى
چشم گويد كرده‌ام غمزه‌ى حرام * گوش گويد چيده‌ام سوء الكلام
پس دروغ آمد ز سر تا پاى خويش * كه دروغش كرد هم اعضاى خويش
آن چنان كه در نماز با فروغ * از گواهى خصيه شد زرقش دروغ

[ گواهى اعضاى بدن بر ايمان شخص ]