تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 730

مساهمون:

ص٧٣٠
پس چنان كن فعل كان خود بىزبان * باشد اشهد گفتن و عين بيان
تا همه تن عضو عضوت اى پسر * گفته باشد اشهد اندر نفع و ضر

[ تمثيل براى ابيات پيشين ]

رفتن بنده پى خواجه گواست * كه منم محكوم و اين مولاى ماست

[ لزوم توبهء حقيقى ]

گر سيه كردى تو نامه‌ى عمر خويش * توبه كن ز آنها كه كرده ستى تو پيش
عمر اگر بگذشت بيخش اين دم است * آب توبه‌ش ده اگر او بىنم است
بيخ عمرت را بده آب حيات * تا درخت عمر گردد با نبات
جمله ماضيها از اين نيكو شوند * زهر پارينه از اين گردد چو قند
سيئاتت را مبدل كرد حق * تا همه طاعت شود آن ما سبق
خواجه بر توبه‌ى نصوحى خوش بتن * كوششى كن هم به جان و هم به تن
شرح اين توبه‌ى نصوح از من شنو * بگرويدستى و ليك از نو گرو

[ حكايت توبه‌ى نصوح ]

حكايت در بيان توبه‌ى نصوح كه چنان كه شير از پستان بيرون آيد باز در پستان نرود آن كه توبه‌ى نصوحى كرد هرگز از آن گناه ياد نكند به طريق رغبت

بلكه هر دم نفرتش افزون باشد و آن نفرت دليل آن بود كه لذت قبول يافت آن شهوت اول بىلذت شد اين به جاى آن نشست چنان كه فرموده‌اند :
نبرد عشق را جز عشق ديگر * چرا يارى نگيرى زو نكوتر
و آن كه دلش باز بدان گناه رغبت مىكند علامت آن است كه لذت قبول نيافته است و لذت قبول به جاى آن لذت گناه ننشسته است ،
فَسَنُيَسِّرُهُ لِلْيُسْرى
نشده است لذت
فَسَنُيَسِّرُهُ لِلْعُسْرى
باقى است بر وى

[ حكايت در توبهء خالصانه ]

بود مردى پيش از اين نامش نصوح * بد ز دلاكى زن او را فتوح
بود روى او چو رخسار زنان * مردى خود را همىكرد او نهان
او به حمام زنان دلاك بود * در دغا و حيله بس چالاك بود
سالها مىكرد دلاكى و كس * بو نبرد از حال و سر آن هوس
ز انكه آواز و رخش زن‌وار بود * ليك شهوت كامل و بيدار بود
چادر و سربند پوشيده و نقاب * مرد شهوانى و در غره‌ى شباب
دختران خسروان را زين طريق * خوش همىماليد و مىشست آن عشيق
توبه‌ها مىكرد و پا در مىكشيد * نفس كافر توبه‌اش را مىدريد
رفت پيش عارفى آن زشت كار * گفت ما را در دعايى ياد دار
سر او دانست آن آزاد مرد * ليك چون حلم خدا پيدا نكرد

[ سكوت عارفانه ]