تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 727

مساهمون:

ص٧٢٧
بر من مسكين جفا دارند ظن * كه وفا را شرم مىآيد ز من
گر نبودى زحمت نامحرمى * چند حرفى از وفا وا گفتمى

[ اسرار ربانى را از معاندان بپوشان ]

چون جهانى شبهت و اشكال جوست * حرف مىرانيم ما بيرون پوست

[ از خودبينى بگذر تا به حقيقت رسى ]

گر تو خود را بشكنى مغزى شوى * داستان مغز نغزى بشنوى

[ تمثيل براى بيت پيشين ]

جوز را در پوستها آوازهاست * مغز و روغن را خود آوازى كجاست
دارد آوازى نه اندر خورد گوش * هست آوازش نهان در گوش نوش
گر نه خوش آوازى مغزى بود * ژغژغ آواز قشرى كه شنود
ژغژغ آن ز آن تحمل مىكنى * تا كه خاموشانه بر مغزى زنى

[ در خاموشى عارفانه ، حقيقت ، نمايان مىگردد ]

چند گاهى بىلب و بىگوش شو * و آنگهان چون لب حريف نوش شو
چند گفتى نظم و نثر و راز فاش * خواجه يك روز امتحان كن گنگ باش

حكايت در تقرير اين سخن كه چندين گاه گفت و گو را آزموديم مدتى صبر و خاموشى را بيازماييم

[ نفسانيات را چشيده‌اى ، احوال عرفانى را نيز تجربه كن ]

چند پختى تلخ و تيز و شور گز * اين يكى بار امتحان شيرين بپز

[ نامهء اعمال بدكاران ، سياه است ]

آن يكى را در قيامت ز انتباه * در كف آيد نامه‌ى عصيان سياه
سر سيه چون نامه‌هاى تعزيه * پر معاصى متن نامه و حاشيه
حمله فسق و معصيت بد يك سرى * همچو دار الحرب پر از كافرى
آن چنان نامه‌ى پليد پر و بال * در يمين نايد در آيد در شمال

[ لزوم محاسبهء نفس در زندگى ]

خود همين جا نامه‌ى خود را ببين * دست چپ را شايد آن يا در يمين

[ تمثيل براى بيت پيشين ]

موزه‌ى چپ كفش چپ هم در دكان * آن چپ دانيش پيش از امتحان
چون نباشى راست مىدان كه چپى * هست پيدا نعره‌ى شير و كپى

[ هدايت بدكاران به دست خداست ]

آن كه گل را شاهد و خوش بو كند * هر چپى را راست فضل او كند
هر شمالى را يمينى او دهد * بحر را ماء معينى او دهد

[ تعالى روح ]

گر چپى با حضرت او راست باش * تا ببينى دست برد لطفهاش
تو روا دارى كه اين نامه‌ى مهين * بگذرد از چپ در آيد در يمين
اين چنين نامه كه پر ظلم و جفاست * كى بود خود در خور اندر دست راست