تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 726

مساهمون:

ص٧٢٦
گفت من دانم عطاى تست اين * ور نه من آن چارقم و آن پوستين

[ خودشناسى ، كليد خدا شناسى ]

بهر آن پيغمبر اين را شرح ساخت * هر كه خود بشناخت يزدان را شناخت

[ همهء كمالات خود را از حضرت حق بدان ]

چارقت نطفه‌ست و خونت پوستين * باقى اى خواجه عطاى اوست اين
بهر آن داده‌ست تا جويى دگر * تو مگو كه نيستش جز اين قدر

[ تمثيل براى ابيات پيشين ]

ز آن نمايد چند سيب آن باغبان * تا بدانى نخل و دخل بوستان

[ تمثيلى ديگر ]

كف گندم ز آن دهد خريار را * تا بداند گندم انبار را

[ تمثيلى ديگر ]

نكته‌اى ز آن شرح گويد اوستاد * تا شناسى علم او را مستزاد
ور بگويى خود همينش بود و بس * دورت اندازد چنانك از ريش خس

[ ادامهء حكايت اياز ]

اى اياز اكنون بيا و داد ده * داد نادر در جهان بنياد نه
مجرمانت مستحق كشتن‌اند * وز طمع بر عفو و حلمت مىتنند
تا كه رحمت غالب آيد يا غضب * آب كوثر غالب آيد يا لهب

[ لطف و قهر خداوند ، تربيت كنندهء آدميان ]

از پى مردم ربايى هر دو هست * شاخ حلم و خشم از عهد أَ لَسْتُ

[ سبقت رحمت حق بر غضب او ]

بهر اين لفظ أَ لَسْتُ مستبين * نفى و اثبات است در لفظى قرين
ز انكه استفهام اثباتى است اين * ليك در وى لفظ ليس شد دفين

[ اسرار خواص را به عوام مگو ]

ترك كن تا ماند اين تقرير خام * كاسه‌ى خاصان منه بر خوان عام

[ لطف خدا نوازندهء نيكان و قهر او ، كوبندهء بدان است ]

قهر و لطفى چون صبا و چون و با * آن يكى آهن ربا وين كهربا

[ هر كس به سوى هم گوهران خود جذب شود ]

مىكشد حق راستان را تا رشد * قسم باطل باطلان را مىكشد

[ تمثيل براى بيت پيشين ]

معده حلوايى بود حلوا كشد * معده صفرايى بود سركا كشد

[ تمثيلى ديگر ]

فرش سوزان سردى از جالس برد * فرش افسرده حرارت را خورد

[ تمثيلى ديگر ]

دوست بينى از تو رحمت مىجهد * خصم بينى از تو سطوت مىجهد

[ ادامهء حكايت اياز ]

اى اياز اين كار را زوتر گزار * ز انكه نوعى انتقام است انتظار

تعجيل فرمودن پادشاه اياز را كه زود اين حكم را به فيصل رسان و منتظر مدار و ايام بيننا بگو كه الانتظار موت الاحمر ، و جواب گفتن اياز شاه را

گفت اى شه جملگى فرمان تراست * با وجود آفتاب اختر فناست
زهره كه بود يا عطارد يا شهاب * كاو برون آيد به پيش آفتاب
گر ز دلق و پوستين بگذشتمى * كى چنين تخم ملامت كشتمى
قفل كردن بر در حجره چه بود * در ميان صد خيالى حسود

[ تمثيل براى ابيات پيشين ]

دست در كرده درون آب جو * هر يكى ز ايشان كلوخ خشك جو
پس كلوخ خشك در جو كى بود * ماهيى با آب عاصى كى شود