حواله كردن پادشاه قبول توبهى نمامان و حجره گشايان و سزا دادن ايشان به اياز كه يعنى اين جنايت بر عرض او رفته است
اين جنايت بر تن و عرض وى است * زخم بر رگهاى آن نيكويى است
گر چه نفس واحديم از روى جان * ظاهرا دورم از اين سود و زيان
[ حلم خداوند ، پشتوانهء گستاخى گنه كاران ]
تهمتى بر بنده شه را عار نيست * جز مزيد حلم و استظهار نيست
متهم را شاه چون قارون كند * بىگنه را تو نظر كن چون كند
شاه را غافل مدان از كار كس * مانع اظهار آن حلم است و بس
من هنا يشفع به پيش علم او * لاابالىوار الا حلم او
آن گنه اول ز حلمش مىجهد * ور نه هيبت آن مجالش كى دهد
خونبهاى جرم نفس قاتله * هست بر حلمش ديت بر عاقله
مست و بىخود نفس ما ز آن حلم بود * ديو در مستى كلاه از وى ربود
گر نه ساقى حلم بودى باده ريز * ديو با آدم كجا كردى ستيز
گاه علم آدم ملايك را كه بود * اوستاد علم و نقاد نقود
چون كه در جنت شراب حلم خورد * شد ز يك بازى شيطان روى زرد
آن بلا درهاى تعليم ودود * زيرك و دانا و چستش كرده بود
باز آن افيون حلم سخت او * دزد را آورد سوى رخت او
عقل آيد سوى حلمش مستجير * ساقىام تو بودهاى دستم بگير
فرمودن شاه اياز را كه اختيار كن از عفو و مكافات كه از عدل و لطف هر چه كنى اينجا صواب است و در هر يكى مصلحتهاست كه در عدل هزار لطف هست درج ، وَ لَكُمْ فِي الْقِصاصِ حَياةٌ
، آن كس كه كراهت مىدارد قصاص را در اين يك حيات قاتل نظر مىكند و در صد هزار حيات كه معصوم و محقون خواهند شدن در حصن بيم سياست نمىنگرد
كن ميان مجرمان حكم اى اياز * اى اياز پاك با صد احتراز
گر دو صد بارت بجوشم در عمل * در كف جوشت نيابم يك دغل
ز امتحان شرمنده خلقى بىشمار * امتحانها از تو جمله شرمسار
بحر بىقعر است تنها علم نيست * كوه و صد كوه است اين خود حلم نيست