تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 724

مساهمون:

ص٧٢٤
حفره‌هاشان بانگ مىداد آن زمان * كنده‌هاى خالييم اى گندگان
ز آن سگالش شرم هم مىداشتند * كنده‌ها را باز مىانباشتند
بىعدد لاحول در هر سينه‌اى * مانده مرغ حرصشان بىچينه‌اى
ز آن ضلالتهاى ياوه تازشان * حفره‌ى ديوار و در غمازشان
ممكن انداى آن ديوار نى * با اياز امكان هيچ انكار نى
گر خداع بىگناهى مىدهند * حايط و عرصه گواهى مىدهند
باز مىگشتند سوى شهريار * پر ز گرد و روى زرد و شرمسار

باز گشتن نمامان از حجره‌ى اياز به سوى شاه توبره تهى و خجل همچون بد گمانان در حق انبيا عليهم السلام در وقت ظهور برائت و پاكى ايشان كه يَوْمَ تَبْيَضُّ وُجُوهٌ وَ تَسْوَدُّ وُجُوهٌ

و قوله
تَرَى الَّذِينَ كَذَبُوا عَلَى اللَّهِ وُجُوهُهُمْ مُسْوَدَّةٌ
شاه قاصد گفت هين احوال چيست * كه بغلتان از زر و هميان تهى است
ور نهان كرديد دينار و تسو * فر شادى در رخ و رخسار كو

[ احوال ظاهر ، اعماق روح و روان را نشان مىدهد ]

گر چه پنهان بيخ هر بيخ آور است * برگ سيماهم وجوهم اخضر است
آن چه خورد آن بيخ از زهر و ز قند * نك منادى مىكند شاخ بلند
بيخ اگر بىبرگ و از مايه تهى است * برگهاى سبز اندر شاخ چيست
بر زبان بيخ گل مهرى نهد * شاخ دست و پا گواهى مىدهد

[ ادامهء حكايت اياز ]

آن امينان جمله در عذر آمدند * همچو سايه پيش مه ساجد شدند
عذر آن گرمى و لاف و ما و من * پيش شه رفتند با تيغ و كفن
از خجالت جمله انگشتان گزان * هر يكى مىگفت كاى شاه جهان
گر بريزى خون حلال استت حلال * ور ببخشى هست انعام و نوال
كرده‌ايم آنها كه از ما مىسزيد * تا چه فرمايى تو اى شاه مجيد
گر ببخشى جرم ما اى دل فروز * شب شبيها كرده باشد روز روز
گر ببخشى يافت نوميدى گشاد * ور نه صد چون ما فداى شاه باد
گفت شه نه اين نواز و اين گداز * من نخواهم كرد هست آن اياز