تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 716

مساهمون:

ص٧١٦
هر چه محبوبم كند من كرده‌ام * او منم من او چه گر در پرده‌ام

[ ادامهء حكايت اياز ]

باز گفتى دور از آن خو و خصال * اين چنين تخليط ژاژ است و خيال
از اياز اين خود محال است و بعيد * كاو يكى درياست قعرش ناپديد

[ عظمت انسان كامل ]

هفت دريا اندر او يك قطره‌اى * جمله‌ى هستى ز موجش چكره‌اى
جمله پاكيها از آن دريا برند * قطره‌هايش يك به يك ميناگرند
شاه شاهان است بلكه شاه ساز * وز براى چشم بد نامش اياز
چشمهاى نيك هم بر وى بد است * از ره غيرت كه حسنش بىحد است

[ زبان از بيان عظمت انسان كامل ، قاصر است ]

يك دهان خواهم به پهناى فلك * تا بگويم وصف آن رشك ملك
ور دهان يابم چنين و صد چنين * تنگ آيد در فغان اين حنين
اين قدر گر هم نگويم اى سند * شيشه‌ى دل از ضعيفى بشكند
شيشه‌ى دل را چو نازك ديده * بهر تسكين بس قبا بدريده

[ جنون عارفانه ]

من سر هر ماه سه روز اى صنم * بىگمان بايد كه ديوانه شوم
هين كه امروز اول سه روزه است * روز پيروز است نه پيروزه است
هر دلى كاندر غم شه مىبود * دم به دم او را سر مه مىبود
قصه‌ى محمود و اوصاف اياز * چون شدم ديوانه رفت اكنون ز ساز

بيان آن كه آن چه بيان كرده مىشود صورت قصه است و آن كه آن صورتى است كه در خورد اين صورت گيران است و در خورد آينه‌ى تصوير ايشان و از قدوسيتى كه حقيقت اين قصه راست نطق را از اين تنزيل شرم مىآيد و از خجالت سر و ريش و قلم گم مىكند و العاقل يكفيه الاشاره

[ به گاه غليان عشق ، آثار و رسوم عادى از عاشق مفارقت مىكند ]

ز انكه پيلم ديد هندستان بخواب * از خراج اوميد بر ده شد خراب
كيف ياتى النظم لى و القافيه * بعد ما ضاعت اصول العافيه
ما جنون واحد لى فى الشجون * بل جنون فى جنون فى جنون
ذاب جسمى من اشارات الكنى * منذ عاينت البقاء فى الفنا
اى اياز از عشق تو گشتم چو موى * ماندم از قصه تو قصه‌ى من بگوى
بس فسانه‌ى عشق تو خواندم به جان * تو مرا كافسانه گشتستم بخوان

[ اتحاد ظاهر و مظهر ]

خود تو مىخوانى نه من اى مقتدى * من كه طورم تو موسى وين صدا
كوه بىچاره چه داند گفت چيست * ز انكه موسى مىبداند كه تهى است
كوه مىداند به قدر خويشتن * اندكى دارد ز لطف روح تن