تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 713

مساهمون:

ص٧١٣
هست ما را خواب و بيدارى ما * بر نشان مرگ و محشر دو گوا
حشر اصغر حشر اكبر را نمود * مرگ اصغر مرگ اكبر را زدود

[ باز در نامهء اعمال ]

ليك اين نامه خيال است و نهان * و آن شود در حشر اكبر بس عيان

[ تجسّم اعمال ]

اين خيال اينجا نهان پيدا اثر * زين خيال آن جا بروياند صور

[ تمثيل براى بيت پيشين ]

در مهندس بين خيال خانه‌اى * در دلش چون در زمينى دانه‌اى
آن خيال از اندرون آيد برون * چون زمين كه زايد از تخم درون
هر خيالى كاو كند در دل وطن * روز محشر صورتى خواهد شدن
چون خيال آن مهندس در ضمير * چون نبات اندر زمين دانه گير
مخلصم زين هر دو محشر قصه‌اى است * مومنان را در بيانش حصه‌اى است

[ در روز حشر ، خوبان و بدان شناخته مىشوند ]

چون بر آيد آفتاب رستخيز * بر جهند از خاك زشت و خوب تيز
سوى ديوان قضا پويان شوند * نقد نيك و بد به كوره مىروند
نقد نيكو شادمان و ناز ناز * نقد قلب اندر زحير و در گداز

[ لحظه به لحظه امتحان‌ها فرا رسد ]

لحظه لحظه امتحانها مىرسد * سر دلها مىنمايد در جسد

[ تمثيل در اينكه نهانىها در قيامت ، آشكار شود ]

چون ز قنديل آب و روغن گشته فاش * يا چو خاكى كه برويد سرهاش

[ تمثيلى ديگر ]

از پياز و گندنا و كوكنار * سر دى پيدا كند دست بهار

[ روسپيدى نيكان و روسياهى بدان در قيامت ]

آن يكى سر سبز نحن المتقون * و آن دگر همچون بنفشه سر نگون

[ بيم آدمى از محتواى نامهء اعمال خود ]

چشمها بيرون جهيده از خطر * گشته ده چشمه ز بيم مستقر
باز مانده ديده‌ها در انتظار * تا كه نامه نايد از سوى يسار
چشم گردان سوى راست و سوى چپ * ز انكه نبود بخت نامه‌ى راست زپ

[ نامهء سياه اعمال ]

نامه‌اى آيد به دست بنده‌اى * سر سيه از جرم و فسق آگنده‌اى
اندر او يك خير و يك توفيق نه * جز كه آزار دل صديق نه
پر ز سر تا پاى زشتى و گناه * تسخر و خنبك زدن بر اهل راه
آن دغل كارى و دزديهاى او * و آن چو فرعونان انا و اناى او
چون بخواند نامه‌ى خود آن ثقيل * داند او كه سوى زندان شد رحيل

[ جزاى عمل ]

پس روان گردد چو دزدان سوى دار * جرم پيدا بسته راه اعتذار
آن هزاران حجت و گفتار بد * بر دهانش گشته چون مسمار بد
رخت دزدى بر تن و در خانه‌اش * گشته پيدا گم شده افسانه‌اش
پس روان گردد به زندان سعير * كه نباشد خار را ز آتش گزير
چون موكل آن ملايك پيش و پس * بوده پنهان گشته پيدا چون عسس
مىبرندش مىسپوزندش به نيش * كه برو اى سگ به كهدانهاى خويش
مىكشد پا بر سر هر راه او * تا بود كه بر جهد ز آن چاه او
منتظر مىايستد تن مىزند * در اميدى روى واپس مىكند