تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 714

مساهمون:

ص٧١٤
اشك مىبارد چو باران خزان * خشك اوميدى چه دارد او جز آن
هر زمانى روى واپس مىكند * رو به درگاه مقدس مىكند
پس ز حق امر آيد از اقليم نور * كه بگوييدش كه اى بطال عور
انتظار چيستى اى كان شر * رو چه واپس مىكنى اى خيره‌سر
نامه‌ات آن است كت آمد به دست * اى خدا آزار و اى شيطان‌پرست
چون بديدى نامه‌ى كردار خويش * چه نگرى پس بين جزاى كار خويش
بىهده چه مول مولى مىزنى * در چنين چه كو اميد روشنى
نه ترا از روى ظاهر طاعتى * نه ترا در سر و باطن نيتى
نه ترا شبها مناجات و قيام * نه ترا در روز پرهيز و صيام
نه ترا حفظ زبان ز آزار كس * نه نظر كردن به عبرت پيش و پس
پيش چه بود ياد مرگ و نزع خويش * پس چه باشد مردن ياران ز پيش
نه ترا بر ظلم توبه‌ى پر خروش * اى دغا گندم نماى جو فروش
چون ترازوى تو كژ بود و دغا * راست چون جويى ترازوى جزا
چون كه پاى چپ بدى در غدر و كاست * نامه چون آيد ترا در دست راست
چون جزا سايه‌ست اى قد تو خم * سايه‌ى تو كژ فتد در پيش هم
زين قبل آيد خطابات درشت * كه شود كه را از آن هم گوژ پشت

[ بندهء گنه كار ، باز به كرم الهى اميد مىبندد ]

بنده گويد آن چه فرمودى بيان * صد چنانم صد چنانم صد چنان
خود تو پوشيدى بترها را به حلم * ور نه مىدانى فضيحت‌ها به علم
ليك بيرون از جهاد و فعل خويش * از وراى خير و شر و كفر و كيش
وز نياز عاجزانه‌ى خويشتن * وز خيال و وهم من يا صد چو من
بودم اوميدى به محض لطف تو * از وراى راست باشى يا عتو
بخشش محضى ز لطف بىعوض * بودم اوميد اى كريم بىغرض
رو سپس كردم بدان محض كرم * سوى فعل خويشتن مىننگرم
سوى آن اوميد كردم روى خويش * كه وجودم داده‌اى از پيش پيش
خلعت هستى بدادى رايگان * من هميشه معتمد بودم بر آن
چون شمارد جرم خود را و خطا * محض بخشايش در آيد در عطا

[ درياى رحمت الهى در جوش مىآيد و گنه كار بخشيده مىگردد ]

كاى ملايك باز آريدش به ما * كه بده‌ستش چشم دل سوى رجا
لاابالىوار آزادش كنيم * و آن خطاها را همه خط بر زنيم
لاابالى مر كسى را شد مباح * كش زبان نبود ز غدر و از صلاح
آتشى خوش بر فروزيم از كرم * تا نماند جرم و زلت بيش و كم
آتشى كز شعله‌اش كمتر شرار * مىبسوزد جرم و جبر و اختيار
شعله در بنگاه انسانى زنيم * خار را گلزار روحانى كنيم