تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 715

مساهمون:

ص٧١٥
ما فرستاديم از چرخ نهم * كيميا يُصْلِحْ لَكُمْ أَعْمالَكُمْ
خود چه باشد پيش نور مستقر * كر و فر اختيار بو البشر
گوشت پاره آلت گوياى او * پيه پاره منظر بيناى او
مسمع او آن دو پاره استخوان * مدركش دو قطره خون يعنى جنان

[ هماره اصل خود را فراياد آر تا مغرور نشوى ]

كرمكى و از قذر آگنده‌اى * طمطراقى در جهان افكنده‌اى
از منى بودى منى را واگذار * اى اياز آن پوستين را ياد دار

[ حكايت اياز ]

قصه‌ى اياز و حجره داشتن او جهت چارق و پوستين و گمان آمدن خواجه‌تاشانش را كه او را در آن حجره دفينه است به سبب محكمى در و گرانى قفل

[ حكايت در اينكه آدمى بايد اصل خود را به ياد آرد تا مغرور نشود ]

آن اياز از زيركى انگيخته * پوستين و چارقش آويخته
مىرود هر روز در حجره‌ى خلا * چارقت اين است منگر در علا
شاه را گفتند او را حجره‌اى است * اندر آن جا زر و سيم و خمره‌اى است
راه مىندهد كسى را اندر او * بسته مىدارد هميشه آن در او
شاه فرمود اى عجب آن بنده را * چيست خود پنهان و پوشيده ز ما
پس اشارت كرد ميرى را كه رو * نيم شب بگشاى و اندر حجره شو
هر چه يا بى مر ترا يغماش كن * سر او را بر نديمان فاش كن
با چنين اكرام و لطف بىعدد * از لئيمى سيم و زر پنهان كند
مىنمايد او وفا و عشق و جوش * وانگه او گندم‌نماى جو فروش
هر كه اندر عشق يابد زندگى * كفر باشد پيش او جز بندگى
نيم شب آن مير با سى معتمد * در گشاد حجره‌ى او راى زد
مشعله بر كرده چندين پهلوان * جانب حجره روانه شادمان
كه امر سلطان است بر حجره زنيم * هر يكى هميان زر در كش كنيم
آن يكى مىگفت هى چه جاى زر * از عقيق و لعل گوى و از گهر
خاص خاص مخزن سلطان وى است * بلكه اكنون شاه را خود جان وى است
چه محل دارد به پيش اين عشيق * لعل و ياقوت و زمرد يا عقيق
شاه را بر وى نبودى بد گمان * تسخرى مىكرد بهر امتحان
پاك مىدانستش از هر غش و غل * باز از وهمش همىلرزيد دل
كه مبادا كاين بود خسته شود * من نخواهم كه بر او خجلت رود
اين نكرده‌ست او و گر كرد او رواست * هر چه خواهد گو بكن محبوب ماست

[ اتحاد ظاهر و مظهر ]

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 715 | جلال الدين الرومي