تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 718

مساهمون:

ص٧١٨
شعله مىزد آتش جان سفيه * كاتشى بود الولد سر ابيه

[ ابليس ، مظهر قهر خداوند است ]

نه غلط گفتم كه بد قهر خدا * علتى را پيش آوردن چرا

[ مشيت حضرت حق ، در حيطهء علل و اسباب ، محدود نمىشود ]

كار بىعلت مبرا از علل * مستمر و مستقر است از ازل
در كمال صنع پاك مستحث * علت حادث چه گنجد يا حدث
سر اب چه بود اب ما صنع اوست * صنع مغز است و اب صورت چو پوست
عشق دان اى فندق تن دوستت * جانت جويد مغز و كوبد پوستت

[ ظاهر بينان ، خويى دوزخى دارند ]

دوزخى كه پوست باشد دوستش * داد بدلنا جلودا پوستش

[ مظاهر نفسانى ، روح پاكان را آلوده نتواند كرد ]

معنى و مغزت بر آتش حاكم است * ليك آتش را قشورت هيزم است

[ تمثيل براى بيت پيشين ]

كوزه‌ى چوبين كه در وى آب جوست * قدرت آتش همه بر ظرف اوست

[ در انسان كامل ، جنبهء الهى بر جنبهء دنيوى ، چيره است ]

معنى انسان بر آتش مالك است * مالك دوزخ در او كى هالك است

[ جنبهء الهى خود را به كمال آر ]

پس ميفزا تو بدن معنى فزا * تا چو مالك باشى آتش را كيا

[ ظاهر بينان فقط به جنبهء جسمانى خود اهميت مىدهند ]

پوستها بر پوست مىافزوده‌اى * لاجرم چون پوست اندر دوده‌اى
ز انكه آتش را علف جز پوست نيست * قهر حق آن كبر را پوستين كنى است

[ سبب تكبّر ، مجذوب شدن به ظواهر است ]

اين تكبر از نتيجه‌ى پوست است * جاه و مال آن كبر را ز آن دوست است
اين تكبر چيست غفلت از لباب * منجمد چون غفلت يخ ز آفتاب
چون خبر شد ز آفتابش يخ نماند * نرم گشت و گرم گشت و تيز راند

[ شيوهء باطن‌بينان ، فروتنى و خاكسارى است ]

شد ز ديد لب جمله‌ى تن طمع * خوار و عاشق شد كه ذل من طمع

[ ظاهر بينان ، دچار خوى تكبّر هستند ]

چون نبيند مغز قانع شد به پوست * بند عز من قنع زندان اوست

[ باز در لزوم فروتنى و خاكسارى ]

عزت اينجا گبرى است و ذل دين * سنگ تا فانى نشد كى شد نگين
در مقام سنگى آن گاهى انا * وقت مسكين گشتن تست و فنا

[ مقام و منصب ، تكبّر آدمى را مىافزايد ]

كبر ز آن جويد هميشه جاه و مال * كه ز سرگين است گلخن را كمال
كاين دو دايه پوست را افزون كنند * شحم و لحم و كبر و نخوت آگنند
ديده را بر لب لب نفراشتند * پوست را ز آن روى لب پنداشتند

[ ابليس ، پيشاهنگ متكبّران است ]

پيشوا ابليس بود اين راه را * كاو شكار آمد شبيكه‌ى جاه را

[ با مدد از باطن كاملان از گزند مال و جاه خواهى رست ]

مال چون مار است و آن جاه اژدها * سايه‌ى مردان زمرد اين دو را

[ ابليس ، صفات و سنن ناپسند را پديد آورده است ]

ز آن زمرد مار را ديده جهد * كور گردد مار و رهرو وا رهد
چون بر اين ره خار بنهاد آن رئيس * هر كه خست او گفت لعنت بر بليس
يعنى اين غم بر من از غدر وى است * غدر را آن مقتدا سابق پى است