تن چو اسطرلاب باشد ز احتساب * آيتى از روح همچون آفتاب
[ شناخت از طريق آثار و واسطهها ، شناخت يقينى نيست ]
آن منجم چون نباشد چشم تيز * شرط باشد مرد اسطرلاب ريز
تا سطرلابى كند از بهر او * تا برد از حالت خورشيد بو
جان كز اسطرلاب جويد او صواب * چه قدر داند ز چرخ و آفتاب
تو كه ز اسطرلاب ديده بنگرى * در جهان ديدن يقين بس قاصرى
[ به شناخت محدود خود مغرور مشو ]
تو جهان را قدر ديده ديدهاى * كو جهان سبلت چرا ماليدهاى
[ شناخت عارفانه ]
عارفان را سرمهاى هست آن بجوى * تا كه دريا گردد اين چشم چو جوى
[ جنون و بىخويشى عارف عاشق ]
ذرهاى از عقل و هوش ار با من است * اين چه سودا و پريشان گفتن است
چون كه مغز من ز عقل و هش تهى است * پس گناه من در اين تخليط چيست
نه گناه او راست كه عقلم ببرد * عقل جملهى عاقلان پيشش بمرد
يا مجير العقل فتان الحجى * ما سواك للعقول مرتجى
ما اشتهيت العقل مذ جننتنى * ما حسدت الحسن مذ زينتنى
هل جنونى فى هواك مستطاب * قل بلى و اللَّه يجزيك الثواب
گر به تازى گويد او ور پارسى * گوش و هوشى كو كه در فهمش رسى
[ شراب معرفت را هر عقلى نتواند چشيد ]
بادهى او در خور هر هوش نيست * حلقهى او سخرهى هر گوش نيست
[ جنون عارفانه ]
بار ديگر آمدم ديوانهوار * رو رو اى جان زود زنجيرى بيار
غير آن زنجير زلف دلبرم * گر دو صد زنجير آرى بر درم
حكمت نظر كردن در چارق و پوستين كه فَلْيَنْظُرِ الْإِنْسانُ مِمَّ خُلِقَ
باز گردان قصهى عشق اياز * كان يكى گنجى است مالامال راز
مىرود هر روز در حجرهى برين * تا ببيند چارقى با پوستين
[ خود بينى ، آدمى را مست كند ]
ز انكه هستى سخت مستى آورد * عقل از سر شرم از دل مىبرد
صد هزاران قرن پيشين را همين * مستى هستى بزد ره زين كمين
شد عزازيلى از اين مستى بليس * كه چرا آدم شود بر من رئيس
خواجهام من نيز و خواجه زادهام * صد هنر را قابل و آمادهام
در هنر من از كسى كم نيستم * تا به خدمت پيش دشمن بيستم
من ز آتش زادهام او از وحل * پيش آتش مر وحل را چه محل
او كجا بود اندر آن دورى كه من * صدر عالم بودم و فخر زمن
خَلَقَ الْجَانَّ مِنْ مارِجٍ مِنْ نارٍ
و قوله تعالى فى حق ابليس انه
كانَ مِنَ الْجِنِّ فَفَسَقَ