مرگ را تو زندگى پنداشتى * تخم را در شوره خاكى كاشتى
عقل كاذب هست خود معكوس بين * زندگى را مرگ بيند اى غبين
[ طلب بينش از خداوند ]
اى خدا بنماى تو هر چيز را * آن چنان كه هست در خدعه سرا
[ خوب بودن مرگ ]
هيچ مرده نيست پر حسرت ز مرگ * حسرتش آن است كش كم بود برگ
ور نه از چاهى به صحرا اوفتاد * در ميان دولت و عيش و گشاد
زين مقام ماتم و تنگين مناخ * نقل افتادش به صحراى فراخ
مقعد صدقى نه ايوان دروغ * بادهى خاصى نه مستيى ز دوغ
مقعد صدق و جليس حق شده * رسته زين آب و گل آتشكده
ور نكردى زندگانى منير * يك دو دم مانده است مردانه بمير
فيما يرجى من رحمه اللَّه تعالى معطى النعم قبل استحقاقها وَ هُوَ الَّذِي يُنَزِّلُ الْغَيْثَ مِنْ بَعْدِ ما قَنَطُوا
، و رب بعد يورث قربا و رب معصية ميمونة و رب سعاده تاتى من حيث يرجى النقم ليعلم ان اللَّه يبدل سيئاتهم حسنات
[ در اميدوارى به رحمت خداوند و پرهيز از نااميدى ]
در حديث آمد كه روز رستخيز * امر آيد هر يكى تن را كه خيز
[ حشر ابدان در رستاخيز ]
نفخ صور امر است از يزدان پاك * كه بر آريد اى ذراير سر ز خاك
باز آيد جان هر يك در بدن * همچو وقت صبح هوش آيد به تن
جان تن خود را شناسد وقت روز * در خراب خود در آيد چون كنوز
جسم خود بشناسد و در وى رود * جان زرگر سوى درزى كى رود
جان عالم سوى عالم مىدود * روح ظالم سوى ظالم مىدود
كه شناسا كردشان علم إله * همچو بره و ميش وقت صبحگاه
[ تمثيل براى ابيات پيشين ]
پاى كفش خود شناسد در ظلم * چون نداند جان تن خود اى صنم
[ بيدارى از خواب ، نمونهاى از حشر است ]
صبح حشر كوچك است اى مستجير * حشر اكبر را قياس از وى بگير
[ نامهء اعمال در قيامت ]
آن چنان كه جان بپرد سوى طين * نامه پرد تا يسار و تا يمين
در كفش بنهند نامهى بخل و جود * فسق و تقوى آن چه دى خو كرده بود
چون شود بيدار از خواب او سحر * باز آيد سوى او آن خير و شر
گر رياضت داده باشد خوى خويش * وقت بيدارى همان آيد به پيش
ور بد او دى خام و زشت و در ضلال * چون عزا نامه سيه يابد شمال
ور بد او دى پاك و با تقوى و دين * وقت بيدارى برد در ثمين