تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 710

مساهمون:

ص٧١٠
گر چه خويش از عامه پنهان كرده‌اى * پيش روشن ديده‌گان هم پرده‌اى

[ روشن بينان ، مرگ را شيرين دانند ]

دان كه ايشان را شكر باشد اجل * چون نظرشان مست باشد در دول
تلخ نبود پيش ايشان مرگ تن * چون روند از چاه و زندان در چمن

[ مرگ ، رهيدن روح از زندان جسم ]

وا رهيدند از جهان پيچ پيچ * كس نگريد بر فوات هيچ هيچ

[ تمثيل براى ابيات پيشين ]

برج زندان را شكست اركانيى * هيچ از او رنجد دل زندانيى
كاى دريغ اين سنگ مرمر را شكست * تا روان و جان ما از حبس رست
آن رخام خوب و آن سنگ شريف * برج زندان را بهى بود و اليف
چون شكستش تا كه زندانى برست * دست او در جرم اين بايد شكست
هيچ زندانى نگويد اين فشار * جز كسى كز حبس آرندش به دار
تلخ كى باشد كسى را كش برند * از ميان زهر ماران سوى قند
جان مجرد گشته از غوغاى تن * مىپرد با پر دل بىپاى تن
همچو زندانى چه كاندر شبان * خسبد و بيند به خواب او گلستان
گويد اى يزدان مرا در تن مبر * تا در اين گلشن كنم من كر و فر
گويدش يزدان دعا شد مستجاب * وا مرو و الله اعلم بالصواب
اين چنين خوابى ببين چون خوش بود * مرگ ناديده به جنت در رود
هيچ او حسرت خورد بر انتباه * بر تن با سلسله در قعر چاه

[ دعوت به سلوك و تهذيب نفس ]

مومنى آخر در آ در صف رزم * كه ترا بر آسمان بوده ست بزم
بر اميد راه بالا كن قيام * همچو شمعى پيش محراب اى غلام

[ تهجّد و راز و نياز شبانگاهى ]

اشك مىبار و همىسوز از طلب * همچو شمع سر بريده جمله شب

[ دعوت به كم خورى و صيام ]

لب فرو بند از طعام و از شراب * سوى خوان آسمانى كن شتاب

[ توجه به نزول بركات معنوى ]

دم‌به‌دم بر آسمان مىدار اميد * در هواى آسمان رقصان چو بيد
دم‌به‌دم از آسمان مىآيدت * آب و آتش رزق مىافزايدت

[ طلب را در خود تقويت كن ]

گر ترا آن جا برد نبود عجب * منگر اندر عجز و بنگر در طلب
كاين طلب در تو گروگان خداست * ز انكه هر طالب به مطلوبى سزاست
جهد كن تا اين طلب افزون شود * تا دلت زين چاه تن بيرون شود

[ مرگ ، فنا نيست بل رهيدن است ]

خلق گويد مرد مسكين آن فلان * تو بگويى زنده‌ام اى غافلان
گر تن من همچو تنها خفته است * هشت جنت در دلم بشكفته است
جان چو خفته در گل و نسرين بود * چه غم است ار تن در آن سرگين بود
جان خفته چه خبر دارد ز تن * كاو به گلشن خفت يا در گولخن
مىزند جان در جهان آبگون * نعره‌ى يا لَيْتَ قَوْمِي يَعْلَمُونَ
گر نخواهد زيست جان بىاين بدن * پس فلك ايوان كى خواهد بدن
گر نخواهد بىبدن جان تو زيست * فِي السَّماءِ رِزْقُكُمْ روزى كيست