تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 709

مساهمون:

ص٧٠٩
با سنان و تيغ لابه چون كنى * او اسير آمد به دست آن سنى
او به صنعت آزر است و من صنم * آلتى كاو سازدم من آن شوم
گر مرا ساغر كند ساغر شوم * ور مرا خنجر كند خنجر شوم
گر مرا چشمه كند آبى دهم * ور مرا آتش كند تابى دهم
گر مرا باران كند خرمن دهم * ور مرا ناوك كند در تن جهم
گر مرا مارى كند زهر افكنم * ور مرا يارى كند خدمت كنم
من چو كلكم در ميان اصبعين * نيستم در صف طاعت بين بين

[ ادامهء حكايت در ابتداى خلقت جسم آدم ]

خاك را مشغول كرد او در سخن * يك كفى بربود از آن خاك كهن
ساحرانه در ربود از خاكدان * خاك مشغول سخن چون بىخودان
برد تا حق تربت بىراى را * تا به مكتب آن گريزان پاى را
گفت يزدان كه به علم روشنم * كه ترا جلاد اين خلقان كنم
گفت يا رب دشمنم گيرند خلق * چون فشارم خلق را در مرگ حلق

[ بيمارىها و حوادث ، پوششى است بر حضور عزرائيل ]

تو روا دارى خداوند سنى * كه مرا مبغوض و دشمن رو كنى
گفت اسبابى پديد آرم عيان * از تب و قولنج و سرسام و سنان
كه بگردانم نظرشان را ز تو * در مرضها و سببهاى سه تو

[ بندگان خاص ، سبب مرگ را فقط قضا و قدر الهى مىدانند و بس ]

گفت يا رب بندگان هستند نيز * كه سببها را بدرند اى عزيز
چشمشان باشد گذاره از سبب * در گذشته از حجب از فضل رب
سرمه‌ى توحيد از كحال حال * يافته رسته ز علت و اعتلال
ننگرند اندر تب و قولنج و سل * راه ندهند اين سببها را به دل
ز انكه هر يك زين مرضها را دواست * چون دوا نپذيرد آن فعل قضاست
هر مرض دارد دوا مىدان يقين * چون دواى رنج سرما پوستين

[ حتميّت قضاى الهى و از اثر افتادن علل و اسباب ]

چون خدا خواهد كه مردى بفسرد * سردى از صد پوستين هم بگذرد
در وجودش لرزه‌اى بنهد كه آن * نه به جامه به شود نه از آشيان
چون قضا آيد طبيب ابله شود * و آن دوا در نفع هم گمره شود

[ روشن بينان ، اسير حجاب علل و اسباب نمىشوند ]

كى شود محجوب ادراك بصير * زين سببهاى حجاب گول گير

[ روشن بينان ، اصل را مىبينند و صورت بينان ، فرع را ]

اصل بيند ديده چون اكمل بود * فرع بيند چون كه مرد احول بود

جواب آمدن كه آن كه نظر او بر اسباب و مرض و زخم تيغ نيايد بر كار تو عزراييل هم نيايد كه تو هم سببى اگر چه مخفىترى از آن سببها ، و بود كه بر آن رنجور مخفى نباشد كه و هو أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْكُمْ وَ لكِنْ لا تُبْصِرُونَ

[ روشن بينان ، حتى عزرائيل را نيز سبب مرگ نمىدانند ]

گفت يزدان آن كه باشد اصل دان * پس ترا كى بيند او اندر ميان