تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 708

مساهمون:

ص٧٠٨
بر نفير تو جگر مىسوزدم * ليك حق لطفى همىآموزدم

[ لطف پوشيده در قهر ]

لطف مخفى در ميان قهرها * در حدث پنهان عقيق بىبها
قهر حق بهتر ز صد حلم من است * منع كردن جان ز حق جان كندن است
بدترين قهرش به از حلم دو كون * نعم رب العالمين و نعم عون
لطفهاى مضمر اندر قهر او * جان سپردن جان فزايد بهر او

[ ادامهء حكايت در ابتداى خلقت جسم آدم ]

هين رها كن بد گمانى و ضلال * سر قدم كن چون كه فرمودت تعال
آن تعال او تعاليها دهد * مستى و جفت و نهاليها دهد
بارى آن امر سنى را هيچ هيچ * من نيارم كرد وهن و پيچ پيچ
اين همه بشنيد آن خاك نژند * ز آن گمان بد بدش در گوش بند
باز از نوع دگر آن خاك پست * لابه و سجده همىكرد او چو مست
گفت نه برخيز نبود زين زيان * من سر و جان مىنهم رهن و ضمان
لابه منديش و مكن لابه دگر * جز بدان شاه رحيم دادگر
بنده فرمانم نيارم ترك كرد * امر او كز بحر انگيزيد گرد
جز از آن خلاق گوش و چشم و سر * نشنوم از جان خود هم خير و شر
گوش من از غير گفت او كر است * او مرا از جان شيرين جان‌تر است
جان از او آمد نيامد او ز جان * صد هزاران جان دهد او رايگان
جان كه باشد كش گزينم بر كريم * كيك چه بود كه بسوزم زو گليم
من ندانم خير الا خير او * صم و بكم و عمى من از غير او
گوش من كر است از زارى كنان * كه منم در كف او همچون سنان

بيان آن كه مخلوقى كه ترا از او ظلمى رسد به حقيقت او همچون آلتى است ، عارف آن بود كه به حق رجوع كند نه به آلت و اگر به آلت رجوع كند به ظاهر نه از جهل كند

بلكه براى مصلحتى چنان كه بايزيد قدس اللَّه سره گفت كه چندين سال است كه من با مخلوق سخن نگفته‌ام و از مخلوق سخن نشنيده‌ام و ليكن خلق چنين پندارند كه با ايشان سخن مىگويم و از ايشان مىشنوم زيرا ايشان مخاطب اكبر را نمىبينند كه ايشان چون صدايند او را نسبت به حال من ، التفات مستمع عاقل به صدا نباشد چنان كه مثل است معروف : قال الجدار للوتد لم تشقنى قال الوتد انظر الى من يدقنى

[ در بيان قرب فرائض و فناى در حق ]

احمقانه از سنان رحمت مجو * ز آن شهى جو كان بود در دست او