تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 707

مساهمون:

ص٧٠٧
انگبين داروى تن رنجور را * چشمه كرده باطن زنبور را

[ خاصيت آب ]

آب دادى عام اصل و فرع را * از براى طهر و بهر كرع را
تا از اينها پى برى سوى اصول * تو بر اين قانع شدى اى بو الفضول

[ ادامهء حكايت ابتداى خلقت جسم آدم ]

بشنو اكنون ماجراى خاك را * كه چه مىگويد فسون محراك را
پيش اسرافيل گشته او عبوس * مىكند صد گونه شكل و چاپلوس
كه به حق ذات پاك ذو الجلال * كه مدار اين قهر را بر من حلال
من از اين تقليب بويى مىبرم * بد گمانى مىدود اندر سرم
تو فرشته‌ى رحمتى رحمت نما * ز انكه مرغى را نيازارد هما
اى شفا و رحمت اصحاب درد * تو همان كن كان دو نيكو كار كرد
زود اسرافيل باز آمد به شاه * گفت عذر و ماجرا نزد إله
كز برون فرمان بدادى كه بگير * عكس آن الهام دادى در ضمير
امر كردى در گرفتن سوى گوش * نهى كردى از قساوت سوى هوش

[ سبقت رحمت خداوند بر غضب او ]

سبق رحمت گشت غالب بر غضب * اى بديع افعال و نيكو كار رب

فرستادن عزراييل ملك العزم و الحزم را عليه السلام به بر گرفتن حفنه‌ى خاك تا شود جسم آدم چالاك عليه السلام

گفت يزدان زود عزراييل را * كه ببين آن خاك پر تخييل را
آن ضعيف زال ظالم را بياب * مشت خاكى هين بياور با شتاب
رفت عزراييل سرهنگ قضا * سوى كره‌ى خاك بهر اقتضا
خاك بر قانون نفير آغاز كرد * داد سوگندش بسى سوگند خورد
كاى غلام خاص و اى حمال عرش * اى مطاع الامر اندر عرش و فرش
رو به حق رحمت رحمان فرد * رو به حق آن كه با تو لطف كرد
حق شاهى كه جز او معبود نيست * پيش او زارى كس مردود نيست
گفت نتوانم بدين افسون كه من * رو بتابم ز آمر سر و علن
گفت آخر امر فرمود او به حلم * هر دو امرند آن بگير از راه علم
گفت آن تاويل باشد يا قياس * در صريح امر كم جو التباس
فكر خود را گر كنى تاويل به * كه كنى تاويل اين نامشتبه
دل همىسوزد مرا بر لابه‌ات * سينه‌ام پر خون شد از شورآبه‌ات
نيستم بىرحم بل ز آن هر سه پاك * رحم بيش استم ز درد دردناك
گر طپانچه مىزنم من بر يتيم * ور دهد حلوا به دستش آن حليم
اين طپانچه خوشتر از حلواى او * ور شود غره به حلوا واى او
مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 707 | جلال الدين الرومي