تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 706

مساهمون:

ص٧٠٦
برق مىانداخت مىسوزيد سنگ * ابر مىغريد و رخ مىريخت رنگ
جملگان بر بامها بودند شب * كه پديد آمد ز بالا آن كرب
جملگان از بامها زير آمدند * سر برهنه جانب صحرا شدند
مادران بچگان برون انداختند * تا همه ناله و نفير افراختند
از نماز شام تا وقت سحر * خاك مىكردند بر سر آن نفر
جملگى آوازها بگرفته شد * رحم آمد بر سر آن قوم لد
بعد نوميدى و آه ناشكفت * اندك اندك ابر واگشتن گرفت
قصه‌ى يونس دراز است و عريض * وقت خاك است و حديث مستفيض

[ اعتبار تضرّع در درگاه حق ]

چون تضرع را بر حق قدرهاست * و آن بها كانجاست زارى را كجاست
هين اميد اكنون ميان را چست بند * خيز اى گرينده و دايم بخند
كه برابر مىنهد شاه مجيد * اشك را در فضل با خون شهيد

فرستادن اسرافيل را عليه السلام به خاك كه حفنه اى برگير از خاك بهر تركيب جسم آدم عليه السلام

گفت اسرافيل را يزدان ما * كه برو ز آن خاك پر كن كف بيا
آمد اسرافيل هم سوى زمين * باز آغازيد خاكستان حنين
كاى فرشته‌ى صور و اى بحر حيات * كه ز دمهاى تو جان يابد موات

[ اسرافيل ، زنده كنندهء مردگان ]

در دمى از صور يك بانگ عظيم * پر شود محشر خلايق از رميم
در دمى در صور گويى الصلا * بر جهيد اى كشتگان كربلا
اى هلاكت ديده‌گان از تيغ مرگ * بر زنيد از خاك سر چون شاخ و برگ
رحمت تو و آن دم گيراى تو * پر شود اين عالم از احياى تو
تو فرشته‌ى رحمتى رحمت نما * حامل عرشى و قبله‌ى دادها
عرش معدن گاه داد و معدلت * چارجو در زير او پر مغفرت
جوى شير و جوى شهد جاودان * جوى خمر و دجله‌ى آب روان

[ جميع لذّات اين جهانى ، سايه‌اى از لذّات آن جهان است ]

پس ز عرش اندر بهشتستان رود * در جهان هم چيزكى ظاهر شود
گر چه آلوده‌ست اينجا آن چهار * از چه از زهر فنا و ناگوار
جرعه اى بر خاك تيره ريختند * ز آن چهار و فتنه‌اى انگيختند
تا بجويند اصل آن را اين خسان * خود بر اين قانع شدند اين ناكسان
شير داد و پرورش اطفال را * چشمه كرده سينه‌ى هر زال را

[ تأثير شراب ]

خمر دفع غصه و انديشه را * چشمه كرده از عنب در اجترا

[ خاصيت عسل ]