تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 699

مساهمون:

ص٦٩٩
گفت را آموخت ز آن مرد هنر * ليك از معنى و سرش بىخبر
از بشر بگرفت منطق يك به يك * از بشر جز اين چه داند طوطيك

[ در نقد اهل تقليد ]

همچنان در آينه‌ى جسم ولى * خويش را بيند مريد ممتلى
از پس آيينه عقل كل را * كى ببيند وقت گفت و ماجرا
او گمان دارد كه مىگويد بشر * و آن دگر سر است و او ز آن بىخبر
حرف آموزد ولى سر قديم * او نداند طوطى است او نى نديم

[ تمثيل براى ابيات پيشين ]

هم صفير مرغ آموزند خلق * كاين سخن كار دهان افتاد و حلق
ليك از معنى مرغان بىخبر * جز سليمان قرانى خوش نظر

[ با ياد گرفتن الفاظ درويشى ، درويش نتو ان شد ]

حرف درويشان بس آموختند * منبر و محفل بدان افروختند

[ اميد به هدايت اهل تقليد ]

يا بجز آن حرفشان روزى نبود * يا در آخر رحمت آمد ره نمود

صاحب دلى ديد سگى حامله در شكم آن سگ بچگان بانگ مىكردند در تعجب ماند كه حكمت بانگ سگ پاسبانى است

بانگ در اندرون شكم مادر پاسبانى نيست و نيز بانگ جهت يارى خواستن و شير خواستن باشد و غيره و اينجا هيچ از اين فايده‌ها نيست ، چون به خويش آمد با حضرت مناجات كرد
وَ ما يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلَّا اللَّهُ
جواب آمد كه آن صورت حال قومى است از حجاب بيرون نيامده و چشم دل باز ناشده دعوى بصيرت كنند و مقالات گويند ، از آن نه ايشان را قوتى و ياريى رسد و نه مستمعان را هدايتى و رشدى

[ باز هم در نقد تقليد ]

آن يكى مىديد خواب اندر چله * در رهى ماده سگى بد حامله
ناگهان آواز سگ بچگان شنيد * سگ بچه اندر شكم بد ناپديد
بس عجب آمد و را آن بانگها * سگ بچه اندر شكم چون زد ندا
سگ بچه اندر شكم ناله كنان * هيچ كس ديده‌ست اين اندر جهان
چون بجست از واقعه آمد به خويش * حيرت او دم‌به‌دم مىگشت بيش
در چله كس نى كه گردد عقده حل * جز كه درگاه خدا عز و جل
گفت يا رب زين شكال و گفت و گو * در چله وامانده‌ام از ذكر تو
پر من بگشاى تا پران شوم * در حديقه‌ى ذكر و سيبستان شوم
آمدش آواز هاتف در زمان * كان مثالى دان ز لاف جاهلان
كز حجاب و پرده بيرون نامده * چشم بسته بىهده گويان شده
بانگ سگ اندر شكم باشد زيان * نه شكار انگيز و نه شب پاسبان