تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 698

مساهمون:

ص٦٩٨
پس كنيزك آمد از اشكاف در * ديد خاتون را بمرده زير خر
گفت اى خاتون احمق اين چه بود * گر ترا استاد خوش نقشى نمود
ظاهرش ديدى سرش از تو نهان * اوستا ناگشته بگشادى دكان
كير ديدى همچو شهد و چون خبيص * آن كدو را چون نديدى اى حريص
يا چو مستغرق شدى در عشق خر * آن كدو پنهان بماندت از نظر
ظاهر صنعت بديدى ز اوستاد * اوستادى بر گرفتى شاد شاد

[ نقد آنان كه خود را در وصف اهل كمال جا مىزنند ]

اى بسا زراق گول بىوقوف * از ره مردان نديده غير صوف
اى بسا شوخان ز اندك احتراف * از شهان ناموخته جز گفت و لاف

[ امتحان ، رسوا كنندهء مدعيان ]

هر يكى در كف عصا كه موسىام * مىدمد بر ابلهان كه عيسىام
آه از آن روزى كه صدق صادقان * باز خواهد از تو سنگ امتحان
آخر از استاد باقى را بپرس * اين حريصان جمله كورانند و خرس

[ تمام خواه ، هيچ چيز به دست نمىآورد ]

جمله جستى باز ماندى از همه * صيد گرگانند اين ابله رمه

[ در نقد تقليد ]

صورتى بشنيده گشتى ترجمان * بىخبر از گفت خود چون طوطيان

تمثيل تلقين شيخ مريدان را و پيغامبر امت را كه ايشان طاقت تلقين حق ندارند و با حق الفت ندارند چنان كه طوطى با صورت آدمى الفت ندارد

كه از او تلقين تواند گرفت حق تعالى شيخ را چون آينه اى پيش مريد همچو طوطى دارد و از پس آينه تلقين مىكند
لا تُحَرِّكْ بِهِ لِسانَكَ
إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحى
، اين است ابتداى مسئله‌ى بىمنتهى چنان كه منقار جنبانيدن طوطى اندرون آينه كه خيالش مىخوانى بىاختيار و تصرف اوست عكس خواندن طوطى برونى كه متعلم است نه عكس آن معلم كه پس آينه است و ليكن خواندن طوطى برونى تصرف آن معلم است پس اين مثال آمد نه مثل

[ انسان كامل ، واسطهء حق و خلق ]

طوطيى در آينه مىبيند او * عكس خود را پيش او آورده رو
در پس آيينه آن استا نهان * حرف مىگويد اديب خوش زبان
طوطيك پنداشته كين گفت پست * گفتن طوطى است كاندر آينه است
پس ز جنس خويش آموزد سخن * بىخبر از مكر آن گرگ كهن
از پس آيينه مىآموزدش * ور نه ناموزد جز از جنس خودش
مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 698 | جلال الدين الرومي