تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 700

مساهمون:

ص٧٠٠
گرگ ناديده كه منع او بود * دزد ناديده كه دفع او شود

[ در نقد مدعيان شهرت طلب ]

از حريصى وز هواى سرورى * در نظر كند و به لافيدن جرى
از هواى مشترى و گرم دار * بىبصيرت پا نهاده در فشار
ماه ناديده نشانها مىدهد * روستايى را بدان كژ مىنهد
از براى مشترى در وصف ماه * صد نشان ناديده گويد بهر جاه
مشترى كاو سود دارد خود يكى است * ليك ايشان را در او ريب و شكى است

[ به خاطر جذب هواداران خود ، خدا را از دست مده ]

از هواى مشترى بىشكوه * مشترى را باد دادند اين گروه
مشترى ماست اللَّه اشترى * از غم هر مشترى هين برتر آ
مشتريى جو كه جويان تو است * عالم آغاز و پايان تو است

[ در عشق نمىتوان معشوق چندگانه داشت ]

هين مكش هر مشترى را تو به دست * عشق بازى با دو معشوقه بد است
زو نيابى سود و مايه گر خرد * نبودش خود قيمت عقل و خرد
نيست او را خود بهاى نيم نعل * تو بر او عرضه كنى ياقوت و لعل

[ حرص ، حجاب دل است ]

حرص كورت كرد و محرومت كند * ديو همچون خويش مرجومت كند
همچنانك اصحاب فيل و قوم لوط * كردشان مرجوم چون خود آن سخوط

[ خداوند ، خريدار صابران است ]

مشترى را صابران دريافتند * چون سوى هر مشترى نشتافتند

[ هر كس خدا را از دست دهد نگون بخت است ]

آن گه گردانيد رو ز آن مشترى * بخت و اقبال و بقا شد رو برى
ماند حسرت بر حريصان تا ابد * همچو حال اهل ضروان در حسد

قصه‌ى اهل ضروان و حسد ايشان بر درويشان كه پدر ما از سليمى اغلب دخل باغ را به مسكينان مىداد چون انگور بودى عشر دادى و چون مويز و دوشاب شدى عشر دادى

و چون حلوا و پالوده كردى عشر دادى و از قصيل عشر دادى و چون در خرمن كوفتى از كفه‌ى آميخته عشر دادى و چون گندم از كاه جدا شدى عشر دادى و چون آرد كردى عشر دادى و چون خمير كردى عشر دادى و چون نان كردى عشر دادى لاجرم حق تعالى در آن باغ و كشت بركتى نهاده بود كه همه اصحاب باغها محتاج او بدندى هم به ميوه و هم به سيم و او محتاج هيچ كس نى از ايشان ، فرزندانشان خرج عشر مىديدند مكرر و آن بركت را نمىديدند همچون آن زن بد بخت كه آلت خر را ديد و كدو را نديد

[ حكايت در اينكه حرص و آز ، آدمى را از سعادت محروم كند ]

بود مردى صالحى ربانيى * عقل كامل داشت و پايان دانيى