تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 696

مساهمون:

ص٦٩٦
در كف او نرمه جارويى كه من * خانه را مىروفتم بهر عطن
چون كه با جاروب در را واگشاد * گفت خاتون زير لب كاى اوستاد
رو ترش كردى و جارويى به كف * چيست آن خر بر گسسته از علف
نيم كاره و خشمگين جنبان ذكر * ز انتظار تو دو چشمش سوى در
زير لب گفت اين نهان كرد از كنيز * داشتش آن دم چو بىجرمان عزيز
بعد از آن گفتش كه چادر نه به سر * رو فلان خانه ز من پيغام بر
اين چنين گو وين چنين كن و آن چنان * مختصر كردم من افسانه‌ى زنان
آن چه مقصود است مغز آن بگير * چون به راهش كرد آن زال ستير
بود از مستى شهوت شادمان * در فرو بست و همىگفت آن زمان
يافتم خلوت زنم از شكر بانگ * رسته‌ام از چار دانگ و از دو دانگ
از طرب گشته بز آن زن هزار * در شرار شهوت خر بىقرار
چه بز آن كان شهوت او را بز گرفت * بز گرفتن گيج را نبود شگفت

[ شهوات ، حجاب ديده و دل است ]

ميل شهوت كرد كند دل را و كور * تا نمايد خر چو يوسف نار نور

[ با جذبهء الهى و طلب همّت از باطن پيران روشن ضمير مىتوان از آتش شهوات رهيد ]

اى بسا سر مست نار و نار جو * خويشتن را نور مطلق داند او
جز مگر بنده‌ى خدا يا جذب حق * با رهش آرد بگرداند ورق
تا بداند كان خيال ناريه * در طريقت نيست الا عاريه

[ در طريقت ، آفتى بدتر از شهوت نيست ]

زشتها را خوب بنمايد شره * نيست چون شهوت بتر ز آفات ره

[ شهوت ، موجب بدنامى شود ]

صد هزاران نام خوش را كرد ننگ * صد هزاران زيركان را كرد دنگ

[ شهوت ، حجاب ديده و دل است ]

چون خرى را يوسف مصرى نمود * يوسفى را چون نمايد آن جهود
بر تو سرگين را فسونش شهد كرد * شهد را خود چون كند وقت نبرد

[ رابطهء پرخورى و شهوت‌رانى ]

شهوت از خوردن بود كم كن ز خور * يا نكاحى كن گريزان شو ز شر
چون بخوردى مىكشد سوى حرم * دخل را خرجى ببايد لاجرم

[ ازدواج ، تعديل كنندهء شهوت است ]

پس نكاح آمد چو لاحول و لا * تا كه ديوت نفگند اندر بلا
چون حريص خوردنى زن خواه زود * ور نه آمد گربه و دنبه ربود

[ تمثيل براى ابيات پيشين ]

بار سنگى بر خرى كه مىجهد * زود بر نه پيش از آن كاو بر نهد

[ تمثيلى ديگر ]

فعل آتش را نمىدانى تو برد * گرد آتش با چنين دانش مگرد
علم ديگ و آتش ار نبود ترا * از شرر نه ديگ ماند نه ابا
آب حاضر بايد و فرهنگ نيز * تا پزد آن ديگ سالم در ازيز

[ تمثيلى ديگر ]

چون ندانى دانش آهنگرى * ريش و مو سوزد چو آن جا بگذرى

[ ادامهء حكايت آن كنيزك كه . . . ]

در فرو بست آن زن و خر را كشيد * شادمانه لاجرم كيفر چشيد
در ميان خانه آوردش كشان * خفت اندر زير آن نر خر ستان
هم بر آن كرسى كه ديد او از كنيز * تا رسد در كام خود آن قحبه نيز