تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 697

مساهمون:

ص٦٩٧
پا بر آورد و خر اندر وى سپوخت * آتشى از كير خود در وى فروخت
خر مودب گشته در خاتون فشرد * تا به خايه در زمان خاتون بمرد
بر دريد از زخم كير خر جگر * روده‌ها بگسسته شد از همدگر
دم نزد در حال آن زن جان بداد * كرسى از يك سو زن از يك سو فتاد
صحن خانه پر ز خون شد زن نگون * مرد او و برد جان ريب المنون
مرگ بد با صد فضيحت اى پدر * تو شهيدى ديده‌اى از كير خر

[ در راه ننگين ، قربانى مشو ]

تو عَذابَ الْخِزْيِ بشنو از نبى * در چنين ننگى مكن جان را فدى

[ زشتى شهوت رانى ]

دان كه اين نفس بهيمى نر خر است * زير او بودن از آن ننگين‌تر است
در ره نفس ار بميرى در منى * تو حقيقت دان كه مثل آن زنى

[ تجسّم اعمال ]

نفس ما را صورت خر بدهد او * ز انكه صورتها كند بر وفق خو
اين بود اظهار سر در رستخيز * اللَّه اللَّه از تن چون خر گريز
كافران را بيم كرد ايزد ز نار * كافران گفتند نار اولى ز عار

[ شهوت ، آدمى را خوار كند ]

گفت نى آن نار اصل عارهاست * همچو اين نارى كه اين زن را بكاست

[ در نكوهش حرص و آز ]

لقمه اندازه نخورد از حرص خود * در گلو بگرفت لقمه‌ى مرگ بد
لقمه اندازه خور اى مرد حريص * گر چه باشد لقمه حلوا و خبيص
حق تعالى داد ميزان را زبان * هين ز قرآن سوره‌ى رحمان بخوان
هين ز حرص خويش ميزان را مهل * آز و حرص آمد ترا خصم مضل
حرص جويد كل بر آيد او ز كل * حرص مپرست اى فجل ابن الفجل
آن كنيزك مىشد و مىگفت آه * كردى اى خاتون تو استارا به راه

[ در نقد علم ناقص ]

كار بىاستاد خواهى ساختن * جاهلانه جان بخواهى باختن
اى ز من دزديده علمى ناتمام * ننگت آمد كه بپرسى حال دام
هم بچيدى دانه مرغ از خرمنش * هم نيفتادى رسن در گردنش

[ پرهيز از شهوت رانى ]

دانه كمتر خور مكن چندين رفو * چون كُلُوا خواندى بخوان لا تُسْرِفُوا

[ در فضيلت علم و قناعت ]

تا خورى دانه نيفتى تو بدام * اين كند علم و قناعت و السلام
نعمت از دنيا خورد عاقل نه غم * جاهلان محروم مانده در ندم

[ حرص و آز ، اسارت آور است ]

چون در افتد در گلوشان حبل دام * دانه خوردن گشت بر جمله حرام

[ تمثيل براى بيت پيشين ]

مرغ اندر دام دانه كى خورد * دانه چون زهر است در دام ار چرد
مرغ غافل مىخورد دانه ز دام * همچو اندر دام دنيا اين عوام

[ روشن بينان ، دام را از دانه تمييز مىدهند ]

باز مرغان خبير هوشمند * كرده‌اند از دانه خود را خشك بند
كاندرون دام دانه زهرباست * كور آن مرغى كه در فخ دانه خواست
صاحب دام ابلهان را سر بريد * و ان ظريفان را به مجلسها كشيد
كه از آنها گوشت مىآيد به كار * و ز ظريفان بانگ و ناله‌ى زير و زار

[ ادامهء حكايت آن كنيزك كه . . . ]