پيش از آن كه روزگار خود برم * عمر با ايشان به پايان آورم
كالهى معيوب بخريده بدم * شكر كز عيبش پگه واقف شدم
پيش از آن كز دست سرمايه شدى * عاقبت معيوب بيرون آمدى
مال رفته عمر رفته اى نسيب * مال و جان داده پى كالهى معيب
رخت دادم زر قلبى بستدم * شاد شادان سوى خانه مىشدم
شكر كاين زر قلب پيدا شد كنون * پيش از آن كه عمر بگذشتى فزون
قلب ماندى تا ابد در گردنم * حيف بودى عمر ضايع كردنم
چون پگه تر قلبى او رو نمود * پاى خود زو واكشم من زود زود
يار تو چون دشمنى پيدا كند * گر حقد و رشك او بيرون زند
تو از آن اعراض او افغان مكن * خويشتن را ابله و نادان مكن
بلكه شكر حق كن و نان بخش كن * كه نگشتى در جوال او كهن
[ بهترين رفيقان ، خدا و خدا دوستاناند ]
از جوالش زود بيرون آمدى * تا بجويى يار صدق سرمدى
نازنين يارى كه بعد از مرگ تو * رشتهى يارى او گردد سه تو
آن مگر سلطان بود شاه رفيع * يا بود مقبول سلطان و شفيع
[ اعراض دوستان ظاهرى از آدمى ، عين سعادت است ]
رستى از قلاب و سالوس و دغل * غر او ديدى عيان پيش از اجل
اين جفاى خلق با تو در جهان * گر بدانى گنج زر آمد نهان
خلق را با تو چنين بد خو كنند * تا ترا ناچار رو آن سو كنند
اين يقين دان كه در آخر جملهشان * خصم گردند و عدو و سركشان
[ قهر خدا از وفاى دوستان ظاهرى بهتر است ]
تو بمانى با فغان اندر لحد * لا تذرنى فرد خواهان از احد
اى جفايت به ز عهد وافيان * هم ز داد تست شهد وافيان
[ دارايى خود را به خدا بسپار تا محفوظ بماند ]
بشنو از عقل خود اى انبار دار * گندم خود را به ارض اللَّه سپار
تا شود ايمن ز دزد و از شپش * ديو را با ديوچه زوتر بكش
[ عارفان ، صيد شيطان نشوند ]
كاو همىترساندت هر دم ز فقر * همچو كبكش صيد كن اى نره صقر
باز سلطان عزيز كاميار * ننگ باشد كه كند كبكش شكار
[ رجوع به حكايت اهل ضروان ]
بس وصيت كرد و تخم وعظ كاشت * چون زمينشان شوره بد سودى نداشت
[ پند ، گوش شنوا مىخواهد ]
گر چه ناصح را بود صد داعيه * پند را اذنى ببايد واعيه
تو به صد تلطيف پندش مىدهى * او ز پندت مىكند پهلو تهى
يك كس نامستمع ز استيز و رد * صد كس گوينده را عاجز كند
ز انبيا ناصحتر و خوش لهجهتر * كى بود كه گرفت دمشان در حجر
ز انچه كوه و سنگ در كار آمدند * مىنشد بد بخت را بگشاده بند
آن چنان دلها كه بدشان ما و من * نعتشان شد بل أَشَدُّ قَسْوَةً