تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 701

مساهمون:

ص٧٠١
در ده ضروان به نزديك يمن * شهره اندر صدقه و خلق حسن
كعبه‌ى درويش بودى كوى او * آمدندى مستمندان سوى او
هم ز خوشه عشر دادى بىريا * هم ز گندم چون شدى از كه جدا
آرد گشتى عشر دادى هم از آن * نان شدى عشر دگر دادى ز نان
عشر هر دخلى فرو نگذاشتى * چار باره دادى ز آن چه كاشتى
بس وصيتها بگفتى هر زمان * جمع فرزندان خود را آن جوان
اللَّه اللَّه قسم مسكين بعد من * وا مگيريدش ز حرص خويشتن
تا بماند بر شما كشت و ثمار * در پناه طاعت حق پايدار
دخلها و ميوه‌ها جمله ز غيب * حق فرستاده‌ست بىتخمين و ريب

[ انفاق بجا ، موجب بركت شود ]

در محل دخل اگر خرجى كنى * درگه سود است سودى بر زنى

[ تمثيل براى بيت پيشين ]

ترك اغلب دخل را در كشتزار * باز كارد كه وى است اصل ثمار
بيشتر كارد خورد ز آن اندكى * كه ندارد در بروييدن شكى
ز ان بيفشاند به كشتن ترك دست * كان غله‌ش هم ز آن زمين حاصل شده است

[ تمثيلى ديگر ]

كفشگر هم آن چه افزايد ز نان * مىخرد چرم و اديم و سختيان
كه اصول دخلم اينها بوده‌اند * هم ز اينها مىگشايد رزق بند
دخل از آن جا آمده‌ستش لاجرم * هم در آن جا مىكند داد و كرم

[ مبادا اسباب ، تو را از مسبب الاسباب باز دارد ]

اين زمين و سختيان پرده‌ست و بس * اصل روزى از خدا دان هر نفس

[ فناى عارفانه ، موجب بقاى جاودانه شود ]

چون بكارى در زمين اصل كار * تا برويد هر يكى را صد هزار

[ تمثيل در اينكه هر چه بخواهى بايد از مسبب الاسباب بخواهى نه از اسباب ]

گيرم اكنون تخم را گر كاشتى * در زمينى كه سبب پنداشتى
چون دو سه سال آن نرويد چون كنى * جز كه در لابه و دعا كف در زنى
دست بر سر مىزنى پيش إله * دست و سر بر دادن رزقش گواه
تا بدانى اصل اصل رزق اوست * تا همو را جويد آن كه رزق جوست
رزق از وى جو مجو از زيد و عمر * مستى از وى جو مجو از بنگ و خمر
توانگرى زو خواه نه از گنج و مال * نصرت از وى خواه نه از عم و خال
عاقبت زينها بخواهى ماندن * هين كه را خواهى در آن دم خواندن
اين دم او را خوان و باقى را بمان * تا تو باشى وارث ملك جهان

[ به دوستان ظاهرى اعتماد مكن ]

چون يَفِرُّ الْمَرْءُ آيد مِنْ أَخِيهِ * يهرب المولود يوما من ابيه
ز آن شود هر دوست آن ساعت عدو * كه بت تو بود و از ره مانع او

[ اعراض از حق و اقبال به دوستان ظاهرى ، جايز نيست ]

روى از نقاش رو مىتافتى * چون ز نقشى انس دل مىيافتى

[ اعراض دوستان ناباب از آدمى ، عين سعادت است ]

اين دم ار يارانت با تو ضد شوند * وز تو بر گردند و در خصمى روند
هين بگو نك روز من پيروز شد * آن چه فردا خواست شد امروز شد
ضد من گشتند اهل اين سرا * تا قيامت عين شد پيشين مرا