تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 687

مساهمون:

ص٦٨٧

سبب عداوت عام و بيگانه زيستن ايشان به اولياى خدا كه به حقشان مىخوانند و به آب حيات ابدى

[ تمثيل براى ابيات پيشين ]

خرقه‌اى بر ريش خر چفسيد سخت * چون كه خواهى بر كنى زو لخت لخت
جفته اندازد يقين آن خر ز درد * حبذا آن كس كز او پرهيز كرد
خاصه پنجه ريش و هر جا خرقه‌اى * بر سرش چفسيده در نم غرقه‌اى
خان و مان چون خرقه و اين حرص ريش * حرص هر گه بيش باشد ريش بيش
خان و مان جغد ويران است و بس * نشنود اوصاف بغداد و طبس

[ دنيا طلبان ، دشمن انبيا و اوليا هستند ]

گر بيايد باز سلطانى ز راه * صد خبر آرد بدين جغدان ز شاه
شرح دار الملك و باغستان و جو * پس بر او افسوس دارد صد عدو
كه چه باز آورد افسانه‌ى كهن * كز گزاف و لاف مىبافد سخن

[ دم گرم انبيا و اوليا ، دلمردگان را زنده كند ]

كهنه ايشانند و پوسيده‌ى ابد * ور نه آن دم كهنه را نو مىكند
مردگان كهنه را جان مىدهد * تاج عقل و نور ايمان مىدهد

[ از انسان كامل ، رخ بر متاب ]

دل مدزد از دل رباى روح بخش * كه سوارت مىكند بر پشت رخش
سر مدزد از سر فراز تاج ده * كاو ز پاى دل گشايد صد گره

[ كو گوش شنوا ؟ ! ]

با كه گويم در همه ده زنده كو * سوى آب زندگى پوينده كو

[ طالب عشق بايد در برابر ناملايمات ، پايدار باشد ]

تو به يك خوارى گريزانى ز عشق * تو بجز نامى چه مىدانى ز عشق
عشق را صد ناز و استكبار هست * عشق با صد ناز مىآيد به دست
عشق چون وافى است وافى مىخرد * در حريف بىوفا مىننگرد

[ تمثيل براى ابيات پيشين ]

چون درخت است آدمى و بيخ عهد * بيخ را تيمار مىبايد به جهد

[ در نكوهش بىوفايى و پيمان شكنى ]

عهد فاسد بيخ پوسيده بود * وز ثمار و لطف ببريده بود
شاخ و برگ نخل گر چه سبز بود * با فساد بيخ سبزى نيست سود
ور ندارد برگ سبز و بيخ هست * عاقبت بيرون كند صد برگ دست
تو مشو غره به علمش عهد جو * علم چون قشر است و عهدش مغز او