سبب عداوت عام و بيگانه زيستن ايشان به اولياى خدا كه به حقشان مىخوانند و به آب حيات ابدى
[ تمثيل براى ابيات پيشين ]
خرقهاى بر ريش خر چفسيد سخت * چون كه خواهى بر كنى زو لخت لخت
جفته اندازد يقين آن خر ز درد * حبذا آن كس كز او پرهيز كرد
خاصه پنجه ريش و هر جا خرقهاى * بر سرش چفسيده در نم غرقهاى
خان و مان چون خرقه و اين حرص ريش * حرص هر گه بيش باشد ريش بيش
خان و مان جغد ويران است و بس * نشنود اوصاف بغداد و طبس
[ دنيا طلبان ، دشمن انبيا و اوليا هستند ]
گر بيايد باز سلطانى ز راه * صد خبر آرد بدين جغدان ز شاه
شرح دار الملك و باغستان و جو * پس بر او افسوس دارد صد عدو
كه چه باز آورد افسانهى كهن * كز گزاف و لاف مىبافد سخن
[ دم گرم انبيا و اوليا ، دلمردگان را زنده كند ]
كهنه ايشانند و پوسيدهى ابد * ور نه آن دم كهنه را نو مىكند
مردگان كهنه را جان مىدهد * تاج عقل و نور ايمان مىدهد
[ از انسان كامل ، رخ بر متاب ]
دل مدزد از دل رباى روح بخش * كه سوارت مىكند بر پشت رخش
سر مدزد از سر فراز تاج ده * كاو ز پاى دل گشايد صد گره
[ كو گوش شنوا ؟ ! ]
با كه گويم در همه ده زنده كو * سوى آب زندگى پوينده كو
[ طالب عشق بايد در برابر ناملايمات ، پايدار باشد ]
تو به يك خوارى گريزانى ز عشق * تو بجز نامى چه مىدانى ز عشق
عشق را صد ناز و استكبار هست * عشق با صد ناز مىآيد به دست
عشق چون وافى است وافى مىخرد * در حريف بىوفا مىننگرد
[ تمثيل براى ابيات پيشين ]
چون درخت است آدمى و بيخ عهد * بيخ را تيمار مىبايد به جهد
[ در نكوهش بىوفايى و پيمان شكنى ]
عهد فاسد بيخ پوسيده بود * وز ثمار و لطف ببريده بود
شاخ و برگ نخل گر چه سبز بود * با فساد بيخ سبزى نيست سود
ور ندارد برگ سبز و بيخ هست * عاقبت بيرون كند صد برگ دست
تو مشو غره به علمش عهد جو * علم چون قشر است و عهدش مغز او