تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 688

مساهمون:

ص٦٨٨

در بيان آن كه مرد بد كار چون متمكن شود در بد كارى و اثر دولت نيكو كاران ببيند شيطان شود و مانع خير گردد از حسد همچون شيطان ، كه خرمن سوخته همه را خرمن سوخته خواهد أَ رَأَيْتَ الَّذِي يَنْهى عَبْداً إِذا صَلَّى

[ اشخاص نگون بخت ، دوست دارند ديگران هم نگون بخت شوند ]

وافيان را چون ببينى كرده سود * تو چو شيطانى شوى آن جا حسود

[ تمثيل براى بيت پيشين ]

هر كه را باشد مزاج و طبع سست * او نخواهد هيچ كس را تندرست

[ حسادت را رها كن ]

گر نخواهى رشك ابليسى بيا * از در دعوى به درگاه وفا

[ اهميت سكوت ]

چون وفايت نيست بارى دم مزن * كه سخن دعوى است اغلب ما و من

[ سكوت ، مغز را تقويت كند ]

اين سخن در سينه دخل مغزهاست * در خموشى مغز جان را صد نماست

[ پر حرفى ، مغز را تباه كند ]

چون بيامد در زبان شد خرج مغز * خرج كم كن تا بماند مغز نغز
مرد كم گوينده را فكر است زفت * قشر گفتن چون فزون شد مغز رفت
پوست افزون بود لاغر بود مغز * پوست لاغر شد چو كامل گشت و نغز
بنگر اين هر سه ز خامى رسته را * جوز را و لوز را و پسته را

[ حقيقت ستيزان ، ابليس صفت‌اند ]

هر كه او عصيان كند شيطان شود * كه حسود دولت نيكان شود

[ لزوم وفا به پيمان الهى ]

چون كه در عهد خدا كردى وفا * از كرم عهدت نگه دارد خدا
از وفاى حق تو بسته ديده‌اى * اذكروا اذكركم نشنيده‌اى
گوش نه أَوْفُوا بِعَهْدِي گوش دار * تا كه اوف عهدكم آيد ز يار

[ خدا از طاعت و عبادت بشر بىنياز است ]

عهد و قرض ما چه باشد اى حزين * همچو دانه‌ى خشك كشتن در زمين
نه زمين را ز آن فروغ و لمترى * نه خداوند زمين را توانگرى
جز اشارت كه از اين مىبايدم * كه تو دادى اصل اين را از عدم
خوردم و دانه بياوردم نشان * كه از اين نعمت به سوى ما كشان

[ دعا بايد توأم با عمل صالح باشد ]

پس دعاى خشك هل اى نيك بخت * كه فشاند دانه مىخواهد درخت
گر ندارى دانه ايزد ز آن دعا * بخشدت نخلى كه نعم ما سعى

[ اهميت درد ]

همچو مريم درد بودش دانه نى * سبز كرد آن نخل را صاحب فنى
ز انكه وافى بود آن خاتون راد * بىمرادش داد يزدان صد مراد

[ بندگان برگزيدهء خدا صاحب كرامت هستند ]

آن جماعت را كه وافى بوده‌اند * بر همه اصنافشان افزوده‌اند
گشت درياها مسخرشان و كوه * چار عنصر نيز بنده‌ى آن گروه
اين خود اكرامى است از بهر نشان * تا ببينند اهل انكار آن عيان