گفتن آن كو حجابش مىشود * ابر تاب آفتابش مىشود
بند چشم اوست هم چشم بدش * عين رفع سد او گشته سدش
بند گوش او شده هم هوش او * هوش با حق دار اى مدهوش او
در تفسير قول مصطفى عليه الصلاة و السلام من جعل الهموم هما واحدا كفاه اللَّه سائر همومه و من تفرقت به الهموم لا يبالى اللَّه فى اى واد اهلكه
[ قواى ذهنى خود را با انديشههاى منفى هدر مده ]
هوش را توزيع كردى بر جهات * مىنيرزد ترهاى آن ترهات
[ از نفسانيات پرهيز كن تا روح و عقلت تباه نگردد ]
آب هش را مىكشد هر بيخ خار * آب هوشت چون رسد سوى ثمار
هين بزن آن شاخ بد را خو كنش * آب ده اين شاخ خوش را نو كنش
هر دو سبزند اين زمان آخر نگر * كاين شود باطل از آن رويد ثمر
آب باغ اين را حلال آن را حرام * فرق را آخر ببينى و السلام
عدل چه بود آب ده اشجار را * ظلم چه بود آب دادن خار را
عدل وضع نعمتى در موضعش * نه به هر بيخى كه باشد آب كش
ظلم چه بود وضع در ناموضعى * كه نباشد جز بلا را منبعى
[ نعمتهاى الهى را در راه كمال روحانى صرف كن ]
نعمت حق را به جان و عقل ده * نه به طبع پر ز حير پر گره
بار كن بيگار غم را بر تنت * بر دل و جان كم نه آن جان كندنت
[ ستمگر كسى است كه روح خود را ضعيف مىكند و نفس امّارهاش را نيرومند ]
بر سر عيسى نهاده تنگ بار * خر سكيزه مىزند در مرغزار
سرمه را در گوش كردن شرط نيست * كار دل را جستن از تن شرط نيست
[ لزوم پرهيز از نفسانيات ]
گر دلى رو ناز كن خوارى مكش * ور تنى شكر منوش و زهر چش
زهر تن را نافع است و قند بد * تن همان بهتر كه باشد بىمدد
هيزم دوزخ تن است و كم كنش * ور برويد هيزمى رو بركنش
ور نه حمال حطب باشى حطب * در دو عالم همچو جفت بو لهب
[ به رشد روحانى همّت گمار نه تقويت نفسانى ]
از حطب بشناس شاخ سدره را * گر چه هر دو سبز باشند اى فتى
اصل آن شاخ است هفتم آسمان * اصل اين شاخ است از نار و دخان
هست مانندا به صورت پيش حس * كه غلط بين است چشم و كيش حس
هست آن پيدا به پيش چشم دل * جهد كن سوى دل آ جهد المقل
ور ندارى پا بجنبان خويش را * تا ببينى هر كم و هر بيش را