تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 685

مساهمون:

ص٦٨٥
در معنى اين بيت : گر راه روى راه برت بگشايند ور نيست شوى به هستىات بگرايند

[ دنيا درهاى نجات را به رويت مىبندد ]

گر زليخا بست درها هر طرف * يافت يوسف هم ز جنبش منصرف

[ يوسف وار به خدا توكل كن ]

باز شد قفل و در و شد ره پديد * چون توكل كرد يوسف بر جهيد
گر چه رخته نيست عالم را پديد * خيره يوسف‌وار مىبايد دويد
تا گشايد قفل و در پيدا شود * سوى بىجايى شما را جا شود

[ به اصل خود توجه كن ]

آمدى اندر جهان اى ممتحن * هيچ مىبينى طريق آمدن
تو ز جايى آمدى وز موطنى * آمدن را راه دانى هيچ نى

[ اصل خود را انكار مكن ]

گر ندانى تا نگويى راه نيست * زين ره بىراهه ما را رفتنى است

[ تمثيل براى بيت پيشين ]

مىروى در خواب شادان چپ و راست * هيچ دانى راه آن ميدان كجاست

[ از عالم مجاز بگذر تا به عالم حقيقت نائل شوى ]

تو ببند آن چشم و خود تسليم كن * خويش را بينى در آن شهر كهن

[ فريفتگان جاذبه‌هاى دنيوى نمىتوانند از عالم مجاز بگذرند ]

چشم چون بندى كه صد چشم خمار * بند چشم تست اين سو از غرار

[ در نكوهش جاه‌طلبان ]

چار چشمى تو ز عشق مشترى * بر اميد مهترى و سرورى
ور بخسبى مشترى بينى به خواب * جغد بد كى خواب بيند جز خراب
مشترى خواهى به هر دم پيچ پيچ * تو چه دارى كه فروشى هيچ هيچ
گر دلت را نان بدى يا چاشتى * از خريداران فراغت داشتى

[ حكايت آن شخص كه دعوى پيغامبرى مىكرد ]

قصه‌ى آن شخص كه دعوى پيغامبرى مىكرد گفتندش چه خورده‌اى كه گيج شده‌اى و ياوه مىگويى گفت اگر چيزى يافتمى كه خوردمى نه گيج شدمى و نه ياوه گفتمى كه هر سخن نيك كه با غير اهلش گويند ياوه گفته باشند اگر چه در آن ياوه گفتن مأمورند

[ حكايت در اينكه پيامبران به اين دنيا و جاذبه‌هاى آن ، وابستگى ندارند ]

آن يكى مىگفت من پيغمبرم * از همه پيغمبران فاضلترم
گردنش بستند و بردندش به شاه * كاين همىگويد رسولم از إله