تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 686

مساهمون:

ص٦٨٦
خلق بر وى جمع چون مور و ملخ * كه چه مكر است و چه تزوير و چه فخ
گر رسول آن است كايد از عدم * ما همه پيغمبريم و محتشم
ما از آن جا آمديم اينجا غريب * تو چرا مخصوص باشى اى اديب

[ دنيا طلبان از عوالم پيشين و پسين آگاهى ندارند ]

نه شما چون طفل خفته آمديد * بىخبر از راه وز منزل بديد
از منازل خفته بگذشتيد و مست * بىخبر از راه و از بالا و پست

[ پيامبران به همهء عوالم پيشين و پسين آگاهى دارند ]

ما به بيدارى روان گشتيم و خوش * از وراى پنج و شش تا پنج و شش
ديده منزلها ز اصل و از اساس * چون قلاووزان خبير و ره شناس

[ رجوع به حكايت مدعى پيغمبرى ]

شاه را گفتند اشكنجه‌ش بكن * تا نگويد جنس او هيچ اين سخن
شاه ديدش بس نزار و بس ضعيف * كه به يك سيلى بميرد آن نحيف
كى توان او را فشردن يا زدن * كه چو شيشه گشته است او را بدن
ليك با او گويم از راه خوشى * كه چرا دارى تو لاف سركشى
كز درشتى نايد اينجا هيچ كار * هم به نرمى سر كند از غار مار
مردمان را دور كرد از گرد وى * شه لطيفى بود و نرمى ورد وى
پس نشاندش باز پرسيدش ز جا * كه كجا دارى معاش و ملتجى
گفت اى شه هستم از دارُ السَّلامِ * * آمده از ره در اين دار الملام
نه مرا خانه‌ست و نه يك همنشين * خانه كى كردست ماهى در زمين
باز شاه از روى لاغش گفت باز * كه چه خوردى و چه دارى چاشت ساز
اشتها دارى چه خوردى بامداد * كه چنين سر مستى و پر لاف و باد
گفت اگر نانم بدى خشك و طرى * كى كنيمى دعوى پيغمبرى

[ دنيا طلبان ، گرايشى به حقيقت ندارند ]

دعوى پيغمبرى با اين گروه * همچنان باشد كه دل جستن ز كوه
كس ز كوه و سنگ عقل و دل نجست * فهم و ضبط نكته‌ى مشكل نجست
هر چه گويى باز گويد كه همان * مىكند افسوس چون مستهزيان
از كجا اين قوم و پيغام از كجا * از جمادى جان كه را باشد رجا

[ دنيا طلبان ، شيفتهء شهوات هستند ]

گر تو پيغام زنى آرى و زر * پيش تو بنهند جمله سيم و سر
كه فلان جا شاهدى مىخواندت * عاشق آمد بر تو او مىداندت

[ دنيا طلبان ، دشمن معنويات هستند ]

ور تو پيغام خدا آرى چو شهد * كه بيا سوى خدا اى نيك عهد
از جهان مرگ سوى برگ رو * چون بقا ممكن بود فانى مشو
قصد خون تو كنند و قصد سر * نه از براى حميت دين و هنر
بلكه از چسبيدگى بر خان و مان * تلخشان آيد شنيدن اين بيان