تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 690

مساهمون:

ص٦٩٠
گر كسى را ره زنند اندر جهان * هر دو گون شيطان بر آيد شادمان
ور كسى جان برد و شد در دين بلند * نوحه مىدارند آن دو رشك‌مند
هر دو مىخايند دندان حسد * بر كسى كه داد اديب او را خرد

پرسيدن پادشاه از آن مدعى نبوت كه آن كه رسول راستين باشد و ثابت شود با او چه باشد كه كسى را بخشد يا به صحبت و خدمت او چه بخشش يابند غير نصيحت كه به زبان مىگويد

شاه پرسيدش كه بارى وحى چيست * يا چه حاصل دارد آن كس كاو نبى است

[ پيامبران ، جامع جميع كمالات بوده‌اند ]

گفت خود آن چيست كش حاصل نشد * يا چه دولت ماند كاو و اصل نشد

[ وحى به اوليا و عرفا از سنخ وحى تشريعى نيست ]

گيرم اين وحى نبى گنجور نيست * هم كم از وحى دل زنبور نيست

[ وحى غريزى به حيوانات ]

چونك اوحى الرب الى النحل آمده‌ست * خانه‌ى وحيش پر از حلوا شده‌ست
او به نور وحى حق عز و جل * كرد عالم را پر از شمع و عسل

[ برترى وحى انسان بر وحى حيوانات ]

اين كه كرمناست و بالا مىرود * وحيش از زنبور كمتر كى بود

[ عرفان ، روح را بالنده و با نشاط مىكند ]

نه تو اعطيناك كوثر خوانده‌اى * پس چرا خشكى و تشنه مانده‌اى
يا مگر فرعونى و كوثر چو نيل * بر تو خون گشته است و ناخوش اى عليل

[ پرهيز از همنشينى با اشخاص فاقد معنويت ]

توبه كن بيزار شو از هر عدو * كاو ندارد آب كوثر در كدو

[ لزوم همنشينى با اهل معرفت ]

هر كه را ديدى ز كوثر سرخ رو * او محمد خوست با او گير خو
تا احب لله آيى در حساب * كز درخت احمدى با اوست سيب

[ پرهيز از همنشينى با اشخاص فاقد معنويت ]

هر كه را ديدى ز كوثر خشك لب * دشمنش مىدار همچون مرگ و تب
گر چه باباى تو است و مام تو * كاو حقيقت هست خون آشام تو
از خليل حق بياموز اين سير * كه شد او بيزار اول از پدر
تا كه ابغض لله آيى پيش حق * تا نگيرد بر تو رشك عشق دق

[ از وجود مجازى درگذر تا به رستگارى رسى ]

تا نخوانى لا و الا اللَّه را * درنيابى منهج اين راه را
مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 690 | جلال الدين الرومي