گر كسى را ره زنند اندر جهان * هر دو گون شيطان بر آيد شادمان
ور كسى جان برد و شد در دين بلند * نوحه مىدارند آن دو رشكمند
هر دو مىخايند دندان حسد * بر كسى كه داد اديب او را خرد
پرسيدن پادشاه از آن مدعى نبوت كه آن كه رسول راستين باشد و ثابت شود با او چه باشد كه كسى را بخشد يا به صحبت و خدمت او چه بخشش يابند غير نصيحت كه به زبان مىگويد
شاه پرسيدش كه بارى وحى چيست * يا چه حاصل دارد آن كس كاو نبى است
[ پيامبران ، جامع جميع كمالات بودهاند ]
گفت خود آن چيست كش حاصل نشد * يا چه دولت ماند كاو و اصل نشد
[ وحى به اوليا و عرفا از سنخ وحى تشريعى نيست ]
گيرم اين وحى نبى گنجور نيست * هم كم از وحى دل زنبور نيست
[ وحى غريزى به حيوانات ]
چونك اوحى الرب الى النحل آمدهست * خانهى وحيش پر از حلوا شدهست
او به نور وحى حق عز و جل * كرد عالم را پر از شمع و عسل
[ برترى وحى انسان بر وحى حيوانات ]
اين كه كرمناست و بالا مىرود * وحيش از زنبور كمتر كى بود
[ عرفان ، روح را بالنده و با نشاط مىكند ]
نه تو اعطيناك كوثر خواندهاى * پس چرا خشكى و تشنه ماندهاى
يا مگر فرعونى و كوثر چو نيل * بر تو خون گشته است و ناخوش اى عليل
[ پرهيز از همنشينى با اشخاص فاقد معنويت ]
توبه كن بيزار شو از هر عدو * كاو ندارد آب كوثر در كدو
[ لزوم همنشينى با اهل معرفت ]
هر كه را ديدى ز كوثر سرخ رو * او محمد خوست با او گير خو
تا احب لله آيى در حساب * كز درخت احمدى با اوست سيب
[ پرهيز از همنشينى با اشخاص فاقد معنويت ]
هر كه را ديدى ز كوثر خشك لب * دشمنش مىدار همچون مرگ و تب
گر چه باباى تو است و مام تو * كاو حقيقت هست خون آشام تو
از خليل حق بياموز اين سير * كه شد او بيزار اول از پدر
تا كه ابغض لله آيى پيش حق * تا نگيرد بر تو رشك عشق دق
[ از وجود مجازى درگذر تا به رستگارى رسى ]
تا نخوانى لا و الا اللَّه را * درنيابى منهج اين راه را