تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 683

مساهمون:

ص٦٨٣
اين عمل وين كسب در راه سداد * كى توان كرد اى پدر بىاوستاد
دون‌ترين كسبى كه در عالم رود * هيچ بىارشاد استادى بود
اولش علم است آن گاهى عمل * تا دهد بر بعد مهلت يا اجل
استعينوا فى الحرف يا ذا النهى * من كريم صالح من اهلها
اطلب الدر اخى وسط الصدف * و اطلب الفن من ارباب الحرف

[ اهميت يادگيرى ]

ان رايتم ناصحين انصفوا * بادروا التعليم لا تستنكفوا

[ تمثيل براى بيت پيشين ]

در دباغى گر خلق پوشيد مرد * خواجگى خواجه را آن كم نكرد

[ تمثيل ديگر ]

وقت دم آهنگر ار پوشيد دلق * احتشام او نشد كم پيش خلق

[ در راه يادگيرى ، تكبر را كنار بگذار ]

پس لباس كبر بيرون كن ز تن * ملبس ذل پوش در آموختن

[ عرفان عملى از طريق حفظ الفاظ ، حاصل نمىآيد ]

علم آموزى طريقش قولى است * حرفت آموزى طريقش فعلى است
فقر خواهى آن به صحبت قايم است * نه زبانت كار مىآيد نه دست
دانش آن را ستاند جان ز جان * نه ز راه دفتر و نه از زبان
در دل سالك اگر هست آن رموز * رمز دانى نيست سالك را هنوز

[ از خود بطلب هر آنچه خواهى كه تويى ]

تا دلش را شرح آن سازد ضيا * پس أَ لَمْ نَشْرَحْ بفرمايد خدا
كه درون سينه شرحت داده‌ايم * شرح اندر سينه‌ات بنهاده‌ايم
تو هنوز از خارج آن را طالبى * محلبى از ديگران چون حالبى
چشمه‌ى شير است در تو بىكنار * تو چرا مى شير جويى از تغار
منفذى دارى به بحر اى آبگير * ننگ دار از آب جستن از غدير
كه أَ لَمْ نَشْرَحْ نه شرحت هست باز * چون شدى تو شرح جو و كديه ساز
درنگر در شرح دل در اندرون * تا نيايد طعنه‌ى لا تُبْصِرُونَ

تفسير وَ هُوَ مَعَكُمْ

[ معيت خداوند به زبان تمثيل ]

يك سبد پر نان ترا بر فرق سر * تو همىخواهى لب نان در بدر
در سر خود پيچ هل خيره سرى * رو در دل زن چرا بر هر درى

[ تمثيلى ديگر ]

تا به زانويى ميان آب جو * غافل از خود ز اين و آن تو آب جو
پيش آب و پس هم آب با مدد * چشمها را پيش سد و خلف سد

[ تمثيلى ديگر ]

اسب زير ران و فارس اسب جو * چيست اين گفت اسب ليكن اسب كو
هى نه اسب است اين به زير تو پديد * گفت آرى ليك خود اسبى كه ديد

[ تمثيلى ديگر ]

مست آب و پيش روى اوست آن * اندر آب و بىخبر ز آب روان

[ تمثيلى ديگر ]

چون گهر در بحر گويد بحر كو * و ان خيال چون صدف ديوار او

[ تو خود ، حجاب خودى ]

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 683 | جلال الدين الرومي