تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 682

مساهمون:

ص٦٨٢
خاك را بينى به بالا اى عليل * باد را نى جز به تعريف دليل

[ تمثيلى ديگر ]

كف همىبينى روانه هر طرف * كف بىدريا ندارد متصرف
كف به حس بينى و دريا از دليل * فكر پنهان آشكارا قال و قيل

[ وجود مجازى را به جاى وجود حقيقى مبين ]

نفى را اثبات مىپنداشتيم * ديده‌ى معدوم بينى داشتيم
ديده‌اى كاندر نعاسى شد پديد * كى تواند جز خيال و نيست ديد
لاجرم سر گشته گشتيم از ضلال * چون حقيقت شد نهان پيدا خيال
اين عدم را چون نشاند اندر نظر * چون نهان كرد آن حقيقت از بصر
آفرين اى اوستاد سحر باف * كه نمودى معرضان را درد صاف

[ شمّه‌اى از كارهاى ساحران به عنوان تمثيل براى بيت پيشين ]

ساحران مهتاب پيمايند زود * پيش بازرگان و زر گيرند سود
سيم بربايند زين گون پيچ پيچ * سيم از كف رفته و كرباس هيچ

[ تشبيه دنيا به جادوگر ]

اين جهان جادوست ما آن تاجريم * كه از او مهتاب پيموده خريم
گز كند كرباس پانصد گز شتاب * ساحرانه او ز نور ماهتاب
چون ستد او سيم عمرت اى رهى * سيم شد ، كرباس نى ، كيسه تهى
قل اعوذت خواند بايد كاى احد * هين ز نفاثات افغان وز عقد
مىدمند اندر گره آن ساحرات * الغياث المستغاث از برد و مات

[ آيات قرآنى را فقط به زبان مخوان ، بل به عمل آر ]

ليك بر خوان از زبان فعل نيز * كه زبان قول سست است اى عزيز

[ عمل انسان ، هميشه همراه اوست ]

در زمانه مر ترا سه همرهند * آن يكى وافى و اين دو غدرمند
آن يكى ياران و ديگر رخت و مال * و آن سوم وافى است و آن حسن الفعال
مال نايد با تو بيرون از قصور * يار آيد ليك آيد تا به گور
چون ترا روز اجل آيد به پيش * يار گويد از زبان حال خويش
تا بدين جا بيش همره نيستم * بر سر گورت زمانى بيستم
فعل تو وافى است زو كن ملتحد * كه در آيد با تو در قعر لحد

در تفسير قول مصطفى عليه الصلاة و السلام لا بد من قرين يدفن معك و هو حى و تدفن معه و أنت ميت ، ان كان كريما اكرمك و ان كان لئيما اسلمك ، و ذلك القرين عملك فاصلحه ما استطعت ، صدق رسول اللَّه ( ص )

[ هر كس در گروى عمل خود است ]

پس پيمبر گفت بهر اين طريق * با وفاتر از عمل نبود رفيق

[ تجسّم اعمال ]

گر بود نيكو ابد يارت شود * ور بود بد در لحد مارت شود

[ هر حرفه و كارى به استاد نياز دارد ]