جز ز اهل شكر و اصحاب وفا * كه مر ايشان راست دولت در قفا
[ جاه و جلال دنيوى ، آدمى را رستگار نكند ]
دولت رفته كجا قوت دهد * دولت آينده خاصيت دهد
[ از دنيايت براى آباد كردن آخرتت هزينه كن ]
قرض ده زين دولت اندر اقرضوا * تا كه صد دولت ببينى پيش رو
اندكى زين شرب كم كن بهر خويش * تا كه حوض كوثرى يا بى به پيش
جرعه بر خاك وفا آن كس كه ريخت * كى تواند صيد دولت زو گريخت
[ پاداش حق به حقيقت طلبان ]
خوش كند دلشان كه أَصْلَحَ بالَهُمْ * رد من بعد النوى انزالهم
اى اجل وى ترك غارت ساز ده * هر چه بردى زين شكوران باز ده
وا دهد ايشان بنپذيرند آن * ز انكه منعم گشتهاند از رخت جان
[ عارفان عاشق از بند تعلقات آزاد هستند ]
صوفييم و خرقهها انداختيم * باز نستانيم چون درباختيم
ما عوض ديديم آن گه چون عوض * رفت از ما حاجت و حرص و غرض
ز آب شور و مهلكى بيرون شديم * بر رحيق و چشمهى كوثر زديم
آن چه كردى اى جهان با ديگران * بىوفايى و فن و ناز گران
[ هر كه نفس خود را مهار كند شهيد است ]
بر سرت ريزيم ما بهر جزا * كه شهيديم آمده اندر غزا
تا بدانى كه خداى پاك را * بندگان هستند پر حمله و مرى
سبلت تزوير دنيا بر كنند * خيمه را بر باروى نصرت زنند
اين شهيدان باز نو غازى شدند * وين اسيران باز بر نصرت زدند
سر بر آوردند باز از نيستى * كه ببين ما را گر اكمه نيستى
[ شكوه حقيقى در معنويت است ]
تا بدانى در عدم خورشيدهاست * و انچه اينجا آفتاب آن جا سهاست
[ خروج اضداد از دل يكديگر ]
در عدم هستى برادر چون بود * ضد اندر ضد چون مكنون بود
يُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ * بدان * كه عدم آمد اميد عابدان
[ تمثيل براى ابيات پيشين ]
مرد كارنده كه انبارش تهى است * شاد و خوش نه بر اميد نيستى است
كه برويد آن ز سوى نيستى * فهم كن گر واقف معنيستى
دم به دم از نيستى تو منتظر * كه بيابى فهم و ذوق آرام و بر
نيست دستورى گشاد اين راز را * ور نه بغدادى كنم ابخاز را
پس خزانهى صنع حق باشد عدم * كه بر آرد زو عطاها دم به دم
مبدع آمد حق و مبدع آن بود * كه بر آرد فرع بىاصل و سند
مثال عالم هست نيست نما و عالم نيست هست نما
نيست را بنمود هست و محتشم * هست را بنمود بر شكل عدم
[ چون اثر را ديدى ، مؤثر را نيز ببين ]
بحر را پوشيد و كف كرد آشكار * باد را پوشيد و بنمودت غبار
[ تمثيل براى بيت پيشين ]
چون منارهى خاك پيچان در هوا * خاك از خود چون بر آيد بر علا