تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 681

مساهمون:

ص٦٨١
جز ز اهل شكر و اصحاب وفا * كه مر ايشان راست دولت در قفا

[ جاه و جلال دنيوى ، آدمى را رستگار نكند ]

دولت رفته كجا قوت دهد * دولت آينده خاصيت دهد

[ از دنيايت براى آباد كردن آخرتت هزينه كن ]

قرض ده زين دولت اندر اقرضوا * تا كه صد دولت ببينى پيش رو
اندكى زين شرب كم كن بهر خويش * تا كه حوض كوثرى يا بى به پيش
جرعه بر خاك وفا آن كس كه ريخت * كى تواند صيد دولت زو گريخت

[ پاداش حق به حقيقت طلبان ]

خوش كند دلشان كه أَصْلَحَ بالَهُمْ * رد من بعد النوى انزالهم
اى اجل وى ترك غارت ساز ده * هر چه بردى زين شكوران باز ده
وا دهد ايشان بنپذيرند آن * ز انكه منعم گشته‌اند از رخت جان

[ عارفان عاشق از بند تعلقات آزاد هستند ]

صوفييم و خرقه‌ها انداختيم * باز نستانيم چون درباختيم
ما عوض ديديم آن گه چون عوض * رفت از ما حاجت و حرص و غرض
ز آب شور و مهلكى بيرون شديم * بر رحيق و چشمه‌ى كوثر زديم
آن چه كردى اى جهان با ديگران * بىوفايى و فن و ناز گران

[ هر كه نفس خود را مهار كند شهيد است ]

بر سرت ريزيم ما بهر جزا * كه شهيديم آمده اندر غزا
تا بدانى كه خداى پاك را * بندگان هستند پر حمله و مرى
سبلت تزوير دنيا بر كنند * خيمه را بر باروى نصرت زنند
اين شهيدان باز نو غازى شدند * وين اسيران باز بر نصرت زدند
سر بر آوردند باز از نيستى * كه ببين ما را گر اكمه نيستى

[ شكوه حقيقى در معنويت است ]

تا بدانى در عدم خورشيدهاست * و انچه اينجا آفتاب آن جا سهاست

[ خروج اضداد از دل يكديگر ]

در عدم هستى برادر چون بود * ضد اندر ضد چون مكنون بود
يُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ * بدان * كه عدم آمد اميد عابدان

[ تمثيل براى ابيات پيشين ]

مرد كارنده كه انبارش تهى است * شاد و خوش نه بر اميد نيستى است
كه برويد آن ز سوى نيستى * فهم كن گر واقف معنيستى
دم به دم از نيستى تو منتظر * كه بيابى فهم و ذوق آرام و بر
نيست دستورى گشاد اين راز را * ور نه بغدادى كنم ابخاز را
پس خزانه‌ى صنع حق باشد عدم * كه بر آرد زو عطاها دم به دم
مبدع آمد حق و مبدع آن بود * كه بر آرد فرع بىاصل و سند

مثال عالم هست نيست نما و عالم نيست هست نما

نيست را بنمود هست و محتشم * هست را بنمود بر شكل عدم

[ چون اثر را ديدى ، مؤثر را نيز ببين ]

بحر را پوشيد و كف كرد آشكار * باد را پوشيد و بنمودت غبار

[ تمثيل براى بيت پيشين ]

چون مناره‌ى خاك پيچان در هوا * خاك از خود چون بر آيد بر علا
مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 681 | جلال الدين الرومي