تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 680

مساهمون:

ص٦٨٠

تفسير أَسْفَلَ سافِلِينَ إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ فَلَهُمْ أَجْرٌ غَيْرُ مَمْنُونٍ

[ صاحبدلان روشن ضمير از پديدهء پيرى زيان نبينند ]

ليك گر باشد طبيبش نور حق * نيست از پيرى و تب نقصان و دق
سستى او هست چون سستى مست * كاندر آن سستيش رشك رستم است
گر بميرد استخوانش غرق ذوق * ذره ذره‌ش در شعاع نور شوق

[ زيبايىهاى ظاهرى به زوال رود ]

وان كه آنش نيست باغ بىثمر * كه خزانش مىكند زير و زبر
گل نماند خارها ماند سياه * زرد و بىمغز آمده چون تل كاه
تا چه زلت كرد آن باغ اى خدا * كه از او اين حله‌ها گردد جدا
خويشتن را ديد و ديد خويشتن * زهر قتال است هين اى ممتحن
شاهدى كز عشق او عالم گريست * عالمش مىراند از خود جرم چيست
جرم آن كه زيور عاريه بست * كرد دعوى كاين حلل ملك من است

[ حضرت حق ، منبع لا يزال جمال است ]

واستانيم آن كه تا داند يقين * خرمن آن ماست خوبان دانه چين
تا بداند كان حلل عاريه بود * پرتوى بود آن ز خورشيد وجود
آن جمال و قدرت و فضل و هنر * ز آفتاب حسن كرد اين سو سفر

[ زيبايى موجودات از جمال حضرت حق است ]

باز مىگردند چون استارها * نور آن خورشيد زين ديوارها
پرتو خورشيد شد وا جايگاه * ماند هر ديوار تاريك و سياه
آن كه كرد او در رخ خوبانت دنگ * نور خورشيد است از شيشه‌ى سه رنگ

[ كثرت در وحدت ]

شيشه‌هاى رنگ رنگ آن نور را * مىنمايند اين چنين رنگين به ما
چون نماند شيشه‌هاى رنگ رنگ * نور بىرنگت كند آن گاه دنگ

[ لقاى حق بدون حجاب ]

خوى كن بىشيشه ديدن نور را * تا چو شيشه بشكند نبود عمى

[ با علوم ظاهرى ، دل صفا نمىيابد ]

قانعى با دانش آموخته * در چراغ غير چشم افروخته
او چراغ خويش بربايد كه تا * تو بدانى مستعيرى نى فتا

[ ناسپاسى ، نعمت‌ها را از كف بيرون كند ]

گر تو كردى شكر و سعى مجتهد * غم مخور كه صد چنان بازت دهد
ور نكردى شكر اكنون خون‌گرى * كه شده ست آن حسن از كافر برى
أمة الكفران أَضَلَّ أَعْمالَهُمْ * أمة الايمان أَصْلَحَ بالَهُمْ
گم شد از بىشكر خوبى و هنر * كه دگر هرگز نبيند ز آن اثر
خويشى و بىخويشى و شكر و و داد * رفت ز آن سان كه نياردشان به ياد
كه أَضَلَّ أَعْمالَهُمْ اى كافران * جستن كام است از هر كامران

[ سپاس حق ، دولت حقيقى به ارمغان آرد ]