تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 679

مساهمون:

ص٦٧٩
گير اين دام دگر را اى لعين * گفت زين افزون ده اى نعم المعين
چرب و شيرين و شرابات ثمين * دادش و بس جامه‌ى ابريشمين
گفت يا رب بيش از اين خواهم مدد * تا ببندمشان بحبل من مسد
تا كه مستانت كه نر و پر دلند * مردوار آن بندها را بگسلند
تا بدين دام و رسنهاى هوا * مرد تو گردد ز نامردان جدا
دام ديگر خواهم اى سلطان تخت * دام مرد انداز و حيلت ساز سخت
خمر و چنگ آورد پيش او نهاد * نيم خنده زد بدان شد نيم شاد
سوى اضلال ازل پيغام كرد * كه بر آر از قعر بحر فتنه گرد
نى يكى از بندگانت موسى است * پرده‌ها در بحر او از گرد بست
آب از هر سو عنان را وا كشيد * از تگ دريا غبارى بر جهيد
چون كه خوبى زنان با او نمود * كه ز عقل و صبر مردان مىفزود
پس زد انگشتك به رقص اندر فتاد * كه بده زوتر رسيدم در مراد
چون بديد آن چشمهاى پر خمار * كه كند عقل و خرد را بىقرار
و آن صفاى عارض آن دلبران * كه بسوزد چون سپند اين دل بر آن
رو و خال و ابرو و لب چون عقيق * گوييا حق تافت از پرده‌ى رقيق
ديد او آن غنج و بر جست او سبك * چون تجلى حق از پرده‌ى تنك

تفسير خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فِي أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ ثُمَّ رَدَدْناهُ أَسْفَلَ سافِلِينَ

و تفسير
وَ مَنْ نُعَمِّرْهُ نُنَكِّسْهُ فِي الْخَلْقِ

[ زوال زيبايى ظاهرى ]

آدم حسن و ملك ساجد شده * همچو آدم باز معزول آمده
گفت آوه بعد هستى نيستى * گفت جرمت اين كه افزون زيستى
جبرئيلش مىكشاند موكشان * كه برو زين خلد و از جوق خوشان
گفت بعد از عز اين اذلال چيست * گفت آن داد است و اينت داورى است
جبرئيلا سجده مىكردى به جان * چون كنون مىرانيم تو از جنان
حله مىپرد ز من در امتحان * همچو برگ از نخل در فصل خزان

[ وصف دورهء پيرى ]

آن رخى كه تاب او بد ماه‌وار * شد به پيرى همچو پشت سوسمار
و آن سرو فرق گش شعشع شده * وقت پيرى ناخوش و اصلع شده
و آن قد صف در نازان چون سنان * گشته در پيرى دو تا همچون كمان
رنگ لاله گشته رنگ زعفران * زور شيرش گشته چون زهره‌ى زنان
آن كه مردى در بغل كردى به فن * مىبگيرندش بغل وقت شدن
اين خود آثار غم و پژمردگى است * هر يكى زينها رسول مردگى است