صورتش را جنس مىبينند انام * ليك از وى مىنيابند آن مشام
همچو شيرى در ميان نقش گاو * دور مىبينش ولى او را مكاو
[ ديدن حقيقت ، مستلزم پاكى درون است ]
ور بكاوى ترك گاو تن بگو * كه به درد گاو را آن شير خو
طبع گاوى از سرت بيرون كند * خوى حيوانى ز حيوان بر كند
گاو باشى شير گردى نزد او * گر تو با گاوى خوشى شيرى مجو
تفسير إِنِّي أَرى سَبْعَ بَقَراتٍ سِمانٍ يَأْكُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجافٌ
، آن گاوان لاغر را خدا به صفت شيران گرسنه آفريده بود تا آن هفت گاو فربه را به اشتها مىخوردند ، اگر چه آن خيالات صور گاوان در آينهى خواب بنمودند تو معنى نگر
[ روان شناختى عارفان و طالبان دنيا به زبان تمثيل ]
آن عزيز مصر مىديدى به خواب * چون كه چشم غيب را شد فتح باب
هفت گاو فربه بس پرورى * خوردشان آن هفت گاو لاغرى
در درون شيران بدند آن لاغران * ور نه گاوان را نبودندى خوران
[ تجلى حق در انسان كامل ]
پس بشر آمد به صورت مرد كار * ليك در وى شير پنهان مرد خوار
[ درد ، پالايندهء روان ]
مرد را خوش واخورد فردش كند * صاف گردد دردش ار دردش كند
ز آن يكى درد او ز جملهى دردها * وارهد پا بر نهد او بر سها
[ مهار شهوت جنسى به زبان تمثيل ]
چند گويى همچو زاغ پر نحوس * اى خليل از بهر چه كشتى خروس
گفت فرمان حكمت فرمان بگو * تا مسبح گردم آن را مو به مو
بيان آن كه كشتن خليل عليه السلام خروس را اشارت به قمع و قهر كدام صفت بود از صفات مذمومات مهلكات در باطن مريد
شهوتى است او و بس شهوت پرست * ز آن شراب زهرناك ژاژ مست
گر نه بهر نسل بودى اى وصى * آدم از ننگش بكردى خود خصى
[ شهوت جنسى ، از نيرومندترين دامهاى شيطان است ]
گفت ابليس لعين دادار را * دام زفتى خواهم اين اشكار را
زر و سيم و گلهى اسبش نمود * كه بدين تانى خلايق را ربود
گفت شاباش و ترش آويخت لنج * شد ترنجيده و ترش همچون ترنج
پس در و گوهر ز معدنهاى خوش * كرد آن پس مانده را حق پيش كش