ز انكه اين زاغ خس مردار جو * صد هزاران مكر دارد تو به تو
[ روش تربيتى عارفان ، مدارا با ناقصان است ]
گر پذيرند آن نفاقش را رهيد * شد نفاقش عين صدق مستفيد
ز انكه آن صاحب دل با كر و فر * هست در بازار ما معيوب خر
صاحب دل جو اگر بىجان نهاى * جنس دل شو گر ضد سلطان نهاى
[ مواظب باش در پيدا كردن صاحبدلان اشتباه نكنى ]
آن كه زرق او خوش آيد مر ترا * آن ولى تست نه خاص خدا
هر كه او بر خو و بر طبع تو زيست * پيش طبع تو ولى است و نبى است
[ هواى نفس ، شامهء باطنى را مختل مىكند ]
رو هوا بگذار تا بويت شود * و آن مشام خوش عبر جويت شود
از هوارانى دماغت فاسد است * مشك و عنبر پيش مغزت كاسد است
[ ادامهء حكايت آهو و خران ]
حد ندارد اين سخن و آهوى ما * مىگريزد اندر آخور جا به جا
بقيهى قصهى آهو و آخور خران
روزها آن آهوى خوش ناف نر * در شكنجه بود در اصطبل خر
مضطرب در نزع چون ماهى ز خشك * در يكى حقه معذب پشك و مشك
يك خرش گفتى كه ها اين بو الوحوش * طبع شاهان دارد و ميران خموش
و آن دگر تسخر زدى كز جر و مد * گوهر آوردهست كى ارزان دهد
و آن خرى گفتى كه با اين نازكى * بر سرير شاه شو گو متكى
آن خرى شد تخمهى وز خوردن بماند * پس به رسم دعوت آهو را بخواند
[ بيان غربت كاملان در ميان اهل دنيا به زبان تمثيل ]
سر چنين كرد او كه نه رو اى فلان * اشتهايم نيست هستم ناتوان
گفت مىدانم كه نازى مىكنى * يا ز ناموس احترازى مىكنى
گفت او با خود كه آن طعمهى تو است * كه از آن اجزاى تو زنده و نو است
من اليف مرغزارى بودهام * در زلال و روضهها آسودهام
گر قضا انداخت ما را در عذاب * كى رود آن خو و طبع مستطاب
گر گدا گشتم گدا رو كى شوم * ور لباسم كهنه گردد من نوم
سنبل و لاله و سپر غم نيز هم * با هزاران ناز و نفرت خوردهام
گفت آرى لاف مىزن لاف لاف * در غريبى بس توان گفتن گزاف
گفت نافم خود گواهى مىدهد * منتى بر عود و عنبر مىنهد
ليك آن را كه شنود صاحب مشام * بر خر سرگين پرست آن شد حرام
خر گميز خر ببويد بر طريق * مشك چون عرضه كنم با اين فريق
[ غريب بودن حق در ميان اهل باطل ]
بهر اين گفت آن رسول مستجيب * رمز الاسلام فى الدنيا غريب
ز انكه خويشانش هم از وى مىرمند * گر چه با ذاتش ملايك هم دمند